کتاب راونل ها - جلد دوم (ازدواج وینتربورن) - فصل بیست و هفتم

صبح روز بعد، درحینی که لیدی برویک در اتاق خودش صبحانه می خورد و دوقلوها هنوز در رختخواب بودند، از پست یک نامه کوچک برای هلن رسید.
به محض اینکه پیشخدمت پاکت را در سینی نقره ای آورد، هلن با یک نگاه متوجه شد که نامه از طرف آدا تاپلی است. وقتی می خواست نامه را بردارد دستش می لرزید. " ترجیح می دم در مورد این نامه به کسی چیزی نگید. "
پیشخدمت نگاهی خونسرد به او انداخت. " بله، خانم. "
هلن آنقدر صبر کرد تا پیشخدمت اتاق صبح را ترک کرد، سپس چسب پاکت را باز و نامه را بیرون آورد. نگاهش به سرعت روی خطوط کج و کوله حرکت کرد.
خانم،
شما نامه نوشتید تا در مورد بچه ای که به من سپرده شده تا بزرگ کنم بپرسید. من اسمش رو چریتی گذاشتم تا بخاطر داشته باشه که ممکن بود توی خیابون بمونه و چشم به بخشش دیگران داشته باشه و باید سعی کنه سزاوار این سرنوشت باشه. اون همیشه دختر خوبی بوده و من رو به دردسر نینداخته، اما ماهیانه پرداختی برای نگهداری اون کافی نبود. هر سال درخواست افزایشش رو داشتم و اونها هرگز یه پشیز بیشتر نمی پرداختن. پنج ماه پیش هیچ انتخابی نداشتم به جز فرستادن اون به یتیم خانه استفانی در خیابان جرج شرقی.
برای وکیل نامه نوشتم تا اعلام کنم اگر میخوان که من بچه رو برگردونم پیش خودم باید مقرری رو بیشتر کنند اما هیچ پاسخی دریافت نکردم. گاهی اوقات دعا می کنم آدم های سنگ دلی که اجازه میدن یه بچه بیچاره کارش به چنین جایی بکشه مورد قضاوت سخت خداوند قرار بگیرند. از اونجایی که اون بچه هیچ وقت اسم خانوادگی نداشت، توی یتیم خونه اون رو چریتی چهارشنبه صدا می کنن، همون روزی که من فرستادمش اونجا. اگر شما می تونید کاری برای این دختر انجام بدین، دعاتون می کنم. بار مسئولیتش وجدانم رو به درد آورده.
دوست دار شما،
آدا تاپلی
هلن خوشحال بود که هنوز صبحانه نخورده است. نمیتوانست بعد از خواندن این نامه چیزی را در معده اش نگهدارد. از روی صندلی اش بلند شد، با دستی که روی دهانش بود به جلو و عقب سکندری خورد.
خواهر ناتنی کوچکش به طور کلی تنها بود و ماه ها در مکانی نگهداری می شد که ممکن بود گرسنگی بکشد، مورد سوء استفاده قرار گیرد یا مریض شود.
هرچند هلن هرگز باور نداشت که ظرفیت خشونت را داشته باشد، اما دلش میخواست آلبیون وانس را به دردناک ترین شکل ممکن بکشد. با خودش آرزو کرد که می شد یک نفر را چندین بار کشت- تا بتواند از رنج کشیدن او لذت ببرد.
هرچند در این لحظه تنها به چریتی فکر می کرد. بچه ای که می بایست به سرعت از یتیم خانه بیرون آورده شود. باید خانه ای برایش پیدا شود، جایی که با او رفتاری محبت آمیز داشته باشند.
هلن اول از همه باید می فهمید که دختر کوچک در این مدت زنده مانده است.
سعی کرد خشم و اضطرابش را به اندازه کافی عقب براند تا بتواند واضح فکر کند. مجبور بود به یتیم خانه استفانی برود، چریتی را پیدا کند و او را به خانه راونل بیاورد. چه قانونی برای بیرون آوردن یک بچه از چنین موسساتی وجود دارد؟ آیا امکان انجام این کار بدون ذکر نام حقیقی اش ممکن بود؟
به کمک نیاز داشت.
اما پیش چه کسی می توانست برود؟ رایز نه و مطمئناً لیدی برویک هم نه، که قبلاً گفته بود وجود این بچه را فراموش کند. کتلین و دوون هم خیلی دور از اینجا بودند. وست گفته بود هروقت به او نیاز داشت به دنبالش بفرستد، اما حتی اگر میتوانست درباره قسمت خصوصی زندگی اش به او اعتماد کند، نمی دانست وست به این موضوع چطور واکنش نشان خواهد داد. هلن هیچ شکی نداشت که وست بر خلاف لیدی برویک رگه هایی از شرار درونش داشت.
به یاد دکتر گیبسون افتاد که گفته بود " اگر به هر دلیلی به یه دوست نیاز داشتید من رو خبر کنید. ". آیا منظورش واقعاً همین بود؟ می توانست روی او حساب کند؟
این کار یک ریسک بود چون دکتر گیبسون کارمند رایز بود و ممکن بود مستقیماً پیش او برود. یا ممکن بود او بخاطر ترس از ناراحت شدن رایز قبول نکند که درگیر این کار شود. اما بعد هلن به یاد چشمان نافذ و سرزنده سبز رنگ ورفتار مستقلش افتاد و با خود فکر کرد دکتر از هیچ چیز نمی ترسد. علاوه بر آن، دکتر گیبسون با لندن آشنا بود و از قبل به یک یتیمخانه رفته بود و باید می دانست چطور می توانند به آنجا بروند.
هرچند هلن خیلی تمایل نداشت قبل از شروع شدن دوستیشان آن را آزمایش کند، اما گرت گیبسون بهترین شانس او در نجات چریتی بود. و به دلایلی، که پایه و اساسش چیزی جز غریزه اش نبود، اطمینان داشت که دکتر گیبسون کمکش خواهد کرد.
لیدی برویک سرش را از روی میز تحریر اتاقش بلند کرد و پرسید: " چرا می خوای یه دکتر رو ببینی؟ یه سردرد دیگه توی راهه؟ "
هلن ایستاده در آستانه در گفت: " نه خانم، یه صحبت زنانه هست. "
لب های کنتس مثل در کیسه ای که با نخ بسته می شود جمع شد. برای زنی که به راحتی در باره پرورش اسب و تولید مثل اسب ها صحبت می کرد، هنگام صحبت درباره موضوع مشابه درارتباط با انسانها به طور شگفت انگیزی ناراحت و معذب می شد. مگر اینکه این بحث ها در انحصار حلقه کوچک دوستان اجتماعی اش باشد. " سعی کردی از کیسه آب گرم استفاده کنی؟ "
هلن با خودش فکر کرد چطور با اشاره ای ظریف موضوع را مطرح کند. " فکر می کنم ممکنه توی وضعیت خاصی قرار گرفته باشم. "
صورت لیدی برویک سفید شد. با مراقبت خیل زیاد قلم نوشتنش را در جا قلمی گذاشت. " اگر این نگرانی بخاطر ملاقات شب گذشته ات با آقای ونتربورن هست، خیلی زوده که بشه چیزی فهمید. "
هلن نگاهش را به سمت گل های فرش پایین آورد و با احتیاط گفت: " درک می کنم. هرچند..... آقای وینتربورن و من چندین ملاقات دیگه پیش از این داشتیم. "
" میخوای بگی که تو و اون... "
هلن اقرار کرد: " به محض نامزد کردنمون. "
کنتس با حالتی به شدت نا امید به هلن نگاه کرد و فریاد کشید: " مرد ولزی، همه شون مثل هم هستن. بیا توی اتاق دختر، این موضوع چیزی نیست که بشه در آستانه در راجع بهش صحبت کرد. " بعد از اینکه هلن به حرف او عمل کرد، کنتس پرسید: " بیماری هر ماه ات متوقف شده؟ "
" همینطور فکر می کنم. "
بعد از تخمین زدن موقعیت، لیدی برویک کم کم به نظر راضی می رسید. " اگر طبق رسوم خانواده بخوای عمل کنی، ازدواجت با آقای وینتربورن عملاً انجام شده تلقی میشه. دنبال دکتر هال می فرستم که به دختر من بتیا هم رسیدگی می کنه. "
" شما خیلی لطف دارید، اما من از قبل یه یادداشت برای درخواست وقت ملاقات فوری با دکتر گیبسون فرستادم. "
کنتس اخم کرد: " این مرد کی هست؟ "
" دکتر گیبسون یه زن هست. من ایشون رو دوشنبه عصر در فروشگاه وینتربورن ملاقات کردم. "
" نه، نه، اینطوری نمیشه. زن ها به درد دکتر شدن نمی خورن- اونها قادر به درک علم نیستن و طاقت این کارو ندارن. هیچ کسی نمی تونه در مورد چنین موضوع مهمی مثل زایمان به یه زن اطمینان کنه. "
هلن گفت: " خانم، معاینه شدن توسط یه دکتر زن برام راحت تره تا یه دکتر مرد. "
لیدی برویک با اوقات تلخی هوفی کشید و نگاهی التماس آمیز به آسمان انداخت. نگاهش را به سمت هلن بازگرداند و سرسختانه گفت: " دکتر گیبسون همینجا بهت رسیدگی می کنه. "
" می ترسم مجبور بشم به مطب خصوصیش در محل اقامتش خیابون کینگ کراس برم. "
ابروهای کنتس بالا پریدند. " اون تو رو توی محیط خصوصی خونه خودت معاینه نمی کنه؟ "
هلن حرف های رایز وقتی در مورد رسیدگی به شانه اش توسط دکتر گیبسون زد را تکرار کرد: " اون آخرین ابزارهای پزشکی و داروئی رو توی مطب خصوصیش داره، که شامل یه میز مخصوص هم میشه. و یه لامپ با یه جسم سیقلی برای تمرکز نور. "
کنتس با لحنی تیره و تار گفت: " واقعاً که خیلی عجیبه. یه دکتر مرد به قدرت دید چشمهاش برای معاینه تکیه می کنه. "
" دکتر گیبسون پیشرفته هست. "
لیدی برویک که نسبت به هر چیز مدرنی سوظن داشت اخم کرد. " خواهیم دید. خیله خوب. "
هلن از آرامشی غیر قابل توصیف پُر شد و به سرعت قبل از اینکه کنتس نظرش را عوض کند اتاق را ترک کرد. " ممنون خانم. "
****
یک قرار ملاقات محرمانه برای بعد از ظهر روز بعد ساعت چهار گذاشته شد. هلن بخاطر هیجان رو به افزایشش شب را به سختی خوابید. زمانی که بالاخره از آستانه در خانه دکتر گیبسون عبور کرد، خسته و مملو از استرس بود.
وقتی دکتر گیبسون در راهروی باریک خانه سه طبقه سبک جورجیان به استقبالش آمد، هلن گفت: " با یه بهانه دروغی به اینجا اومدم. "
دکتر گیبسون که ناراحت بنظر نمی رسید پرسید: " واقعاً ؟ خوب، از ملاقاتت خوشحالم مهم نیست به چه دلیلی باشه. "
یک خدمتکار خانم با صورتی گرد و گوشتالو در آستانه کوچک در نمایان شد. " می تونم شنلتون رو بگیرم، خانم؟ "
" نه، نمی تونم زیاد بمونم. "
دکتر گیبسون با لبخندی مبهوت به هلن نگاه کرد، چشمان سبزش هوشیار بودند. " میشه چند دقیقه توی اتاق پذیرایی صحبت کنیم؟ "
" بله. " هلن او را تا اتاقی دلنشین و تمیزی که به سادگی با یک نیمکت و دو صندلی به رنگ سفید آبی و دو میز کوچک مبله شده بود دنبال کرد. تنها تصویر روی دیوار یک نقاشی از دسته ای غاز در کنار کلبه ای خارج از شهر با یک بوته گل سرخ در کنارش بود، تصویر آرامش بخش بود چون هلن را به یاد همپشایر می انداخت. یک ساعت بالای پیش بخاری چهار بار صدایی ظریف از خودش در آورد.
دکتر گیبسون یک صندلی کنار هلن انتخاب کرد. زیر نور رنگی ای که از ورای پرده نازک پنجره جلوئی می تابید، با وجود رفتار و ظاهر موقرش بسیار جوان بنظر می رسید. او به تمیزی و مرتبی یک دختر مدرسه ای لباس پوشیده بود، موهای قهوه ای خرمایی اش با سنجاقی به شکلی مرتب بالای سرش جمع شده و هیکل باریک او ملبس به لباسی بدون پیرایه به رنگ سبز مایل به سیاه بود.
دکتر گیبسون گفت: " اگر شما به عنوان یک مریض اینجا نیستین، خانم، چه کاری می تونم براتون انجام بدم؟ "
" در یک مورد خصوصی نیاز به کمک دارم. فکر می کردم شما بهترین شخص در این موقعیت ..... پیچیده هستین. " هلن مکث کرد. " ترجیح می دم این موضوع محرمانه باقی بمونه. "
" شما قول من رو دارید. "
" می خوام آینده یه بچه رو تامین کنم. خانم همراه من، لیدی برویک، یک برادرزاده داره که بدون ازدواج یه بچه پس انداخته و مسئولیتش نسبت به اون رو نادیده می گیره. دختر مورد بحث چهار ساله هست.بنظر می رسه پنج ماه پیش به یتیم خونه استفانی در ناحیه خیابان جورج شرقی فرستاده شده. "
دکتر گیبسون اخم کرد. " اون منطقه رو میشناسم. اونجا یه آشغال دونی کامله. بعضی از قسمت هاش حتی در طول روز هم نا امنه. "
هلن انگشتان دستکش پوشش را به شدت در هم قفل کرد. " با این وجود، مجبورم اگر چریتی اونجاست پیداش کنم. "
" اسمش اینه؟ "
" چریتی چهارشنبه. "
لب دکتر گیبسون جمع شد. " این یه اسم خیریه ای هست که تا بحال نشنیدم. " نگاهش پرسش آمیز شد. " می خواید که از طرف شما برم اونجا؟ البته که اسم شما رو نخواهم آورد. اگر چریتی اونجا باشه، جاش رو پیدا می کنم و به شما خبر می دم. مطمئنم می تونم برای رفتن به اونجا فردا یا پس فردا زمان بذارم. "
" ممنون، این نهایت بخشندگی شماست، اما.... من باید امروز برم. " هلن مکث کرد. " حتی اگه شما نتونید بیاید. "
دکترگیبسون به سرعت گفت: " خانم هلن، اونجا جای یه خانم نجیب زاده نیست. اون محله در سطحی از بدبختی و فلاکت هست که برای شخصی پرورش یافته در جامه اشرافی بسیار ناراحت کننده هست. "
هلن درک می کرد که دکتر منظورش را مهربانانه بیان کرده است، اما به همان اندازه ای که باید برایش دردناک بود. او حساس یا ضعیف النفس نبود- از قبل تصمیم گرفته بود تا نیرویش را برای هر کاری که لازم است انجام دهد جمع کند. هلن گفت: " از پسش بر میام. اگر یه بچه چهار ساله توی چنین جایی زنده مونده، به جرات می تونم بگم یک بار دیدن اونجا رو تاب میارم. "
" نمی تونید به آقای وینتربورن بگید؟ یک مرد با چنین ارتباطاتی... "
" نه، نمی خوام چیزی در این باره بدونه. "
لحن پُر حرارت و دستپاچه هلن، باعث شد دکتر گیبسون متفکرانه به او نگاه کند. " چرا شما باید تنها کسی باشید که این وظیفه رو به دوش بکشه؟ چرا چنین ریسکی رو برای یه بچه که رابطه دوری با شما داره قبول می کنید؟ "
هلن ساکت بود و از بیشتر فاش کردن اسرارش می ترسید.
زن دیگر صبورانه منتظر بود. بعد از لحظاتی گفت: " اگر قراره بهتون کمک کنم، باید به من اعتماد کنید. "
" ارتباط من با اون بچه..... بیشتر از یه رابطه دوره. "
" متوجه شدم. " دکتر قبل از اینکه با ملایمت سوال کند لحظه ای مکث کرد. " این بچه در حقیقت بچه خودتونه؟ من بخاطرش شما رو قضاوت نمی کنم، خیلی از زن ها اشتباهاتی دارند. "
هلن به شدت قرمز شد. خودش را مجبور کرد مستقیماً به دکتر گیبسون نگاه کند. " چریتی خواهر ناتنی منه. پدرش، آقای وانس، سالها پیش عاشق مادر من بوده. فریب دادن خانم ها و بعد ترک کردنشون جزء سرگرمی های این مرد هست. "
دکتر گیبسون به نرمی گفت: " آه، این کار خیلی از مردهاست. عواقب چنین کارهایی رو وقتی از کارگاه ها بازدید می کنم دیدم، زنان و کودکانی که اونجا رنج می کشن. به نظر من، عقیم کردن چنین آدمهایی بهترین راه حل هست. " نگاهی ارزیابانه به هلن انداخت. انگار که تصمیمش را گرفته باشد به طور ناگهانی ایستاد. " پس بیا انجامش بدیم. "
هلن پلک زد: " با من میای؟ الان؟ "
" مطمئناً نمی تونم اجازه بدم تنهایی انجامش بدی. بهتره همین الان حرکت کنیم. یک ربع بعد از ساعت شش خورشید غروب می کنه و نور روز رو از دست می دیم. مجبوریم کالسکه و پیشخدمتت رو بفرستیم برن و یه درشکه کرایه کنیم. یه کالسکه تجملاتی توی جایی که ما میخوایم بریم باعث دردسر میشه و شک ندارم که پیشخدمتت با دیدن اون منطقه نمی ذاره قدم از کالسکه بیرون بذاری. "
هلن او را از اتاق تا سرسرای ورودی دنبال کرد.
دکتر گیبسون صدا زد: " الیزا. " خدمتکار چاق پیدایش شد. " دارم برای باقی بعد از ظهر بیرون میرم. " خدمتکار کمکش کرد تا کتش را بپوشد. دکتر گیبسون ادامه داد. " مواظب پدرم باش و اجازه نده شیرینی بخوره. " به هلن نگاهی کرد و به او گفت: " شیرینی سیستم گوارشش رو بهم می ریزه. "
خدمتکار اعتراض کرد. " من هرگز اجازه نمی دم دکتر گیبسون. ما تمام شیرینی ها رو پنهان کردیم ،اما اون دزدکی دنبال ما میاد و همه شون رو پیدا می کنه. "
دکتر گیبسون اخم کرد، کلاهش را روی سر گذاشت و یک جفت دستکش برداشت. " ازت انتظار دارم بیشتر حواست رو جمع کنی. بخاطر خدا، پدر وقتی از پله ها پایین میاد اندازه یه فیل جنگی سر و صدا را می ندازه. "
خدمتکار در دفاع از خودش گفت: " وقتی میخواد دنبال شیرینی بگرده آروم حرکت می کنه. "
دکتر گیبسون به سمت جا چتری چرخید و عصای پیاده روی اش را از دسته خمیده اش گرفت و بیرون کشید. با رضایتمندی زنی مسلح در یک ماموریت گفت: " ممکنه به این احتیاج پیدا کنیم. پیش به سوی جلو. "

پیام بگذارید