رایز بعد از رد و بدل کردن چند کلمه با رانسوم که بیرون از کالسکه منتظر بود، وارد کالسکه شد و به سقف ضربه زد تا به راننده اجازه حرکت دهد. روی صندلی کنار هلن نشست. هلن گوشه ای نشسته و سر بچه روی پایش بود. هلن ژولیده و با موهایی نامرتب، گیج و عصبی بنظر می رسید.

هلن با احتیاط پرسید: " رسوندن پیامت خوب پیش رفت؟ "

گونه نرم هلن را نوازش کرد، در چشمانش خیره شد و زمزمه کرد. " آررره. حالا آروم باش. تو با من در امنیتی. اون دوباره مزاحمت نمیشه. "

همانطور که نگاه خیره  رایز روی هلن باقیماند، ابروهای هلن به حالت عادی بازگشت و آهی عمیق کشید. چهره دلواپسش آرام شد و حالتی مطمئن به خود گرفت. وقتی کالسکه از ایستگاه قطار دور شد و در امتداد خیابان واترلو به حرکت در آمد هلن پرسید: " میخوای ما رو کجا ببری؟ "

" تو کجا دوست داری بری؟ "

هلن بدون هیچ مکثی گفت: " تا زمانی که کنار تو باشم، هیچ فرقی نمی کنه. "

رایز خوشحال از جواب او متوجه دختر کوچک شد که بینشان وول می خورد.

رایز عقب نشست و اولین نگاه دقیقش را به بچه ای که قول داده بود مثل بچه خودش بزرگش کند انداخت. او شباهتی فوق العاده به هلن داشت، با همان چشمان گرد معصوم و موهای طلائی نقره ای. در میان شگفتی رایز، دخترک چرخید و با حالتی تملک آمیز هلن را بغل کرد و از گوشه چشمش نگاهی به او انداخت. این حرکت باعث از جا در آمدن و افتادن کلاه از سر دخترک شد تا موهای کاه مانند و کوتاهش معلوم شود که انگار مثل علف های  بهاری توسط داس با یک حرکت هرس شده اند.

رایز توجهش را به هلن بازگرداند و گفت: " برای باقی مدت روز به خونه خیابان کورک می ریم. میخوام ترتیب یه مسافرت با قطار اختصاصی رو بدم که امشب به مقصد شمال ولز حرکت کنه. "

" یه فرار عاشقانه؟ "

" آررره، یه شغل تمام وقت برای مراقبت از تو. می تونم باهات ازدواج کنم و ازت محافظت کنم، یا حداقل دوازده نفر رو استخدام کنم تا هر جا میری دنبالت بیان. " یک بازوش را روی پشتی صندلی گذاشت و با طره ای از موهای هلن که رها شده و آزادانه کنار گوشش آویزان بود شروع به بازی کرد. " می تونی یه یادداشت برای لیدی برویک و دوقلوها بنویسی، تا بدونن که چه اتفاقی افتاده. " لبخندی اندوهناک روی لبهای رایز بازی می کرد. " وقتی تو داری روی اون نامه کار می کنی، من یه نامه به ترنر و راونل می نویسم و سعی می کنم طوری کلمات رو کنار هم بذارم تا اونها مثل خشم خدا روی سرم خراب نشن. "

هلن در حینی که گونه اش را به دست او می کشید با ملایمت گفت: " اونها درک خواهند کرد. "

رایز میخواست به سمت هلن متمایل شود، اما بچه روی دامن هلن چرخیده و با دهانی باز از کنجکاوی به او خیره شده بود.

" اون کیه؟ "

" اون... به زودی شوهر من میشه. "

در زیر نگاه دقیق دخترک، رایز به سمت کتش دست دراز کرد و یک قوطی تافی نعنایی بیرون آورد. یکی از آنها را به دهان خودش انداخت و قوطی باز شده را به سمت او دراز کرد. " یه دونه شیرینی میخوای، بیچان( به ولزی یعنی کوچولو) ؟ "

دخترک هوشیارانه دست دراز کرد و یکی برداشت. به محض خوردن تافی نعنای، لذتی حیرت زده در تمام صورتش پخش شد.

رایز با دیدن ردی از کثیفی در زیر ناخن ها، هاله ای از کثیفی در قسمت درونی گوش و خطوط روی گردن دخترک از هلن پرسید: " چرا هیچ کسی اون رو حمام نبرده؟ "

هلن درحالیکه چشمانش از نگرانی پُر شده بود آرام جواب داد: " یه تنبیه توی یتیم خونه کمی... روش تاثیر گذاشته. "

رایز با تعجب از اینکه آنها چه کاری انجام داده اند که یک دختر کوچک از حمام کردن می ترسد، اخم کرد. " پوف. "

چند ثانیه بعد، رایز در جوابش صدای " پوف" شنید.

به دختر کوچک نگاه کرد که به طور کامل ادای او را در آورده بود. لبهای رایز کش آمدند. از هلن پرسید: " شماها حباب رو هم امتحان کردین؟ "

" حباب ؟"

" آررره، یه حمام پر از صابون کفی تا باهاش بازی کنه. "

چریتی برای اولین بار با او صحبت کرد. " من حمام دوست ندارم. "

رایز نگاهی مبهوت به او انداخت. " نه حتی یه حمام قشنگ و گرم؟ "

" نه. "

" دوست داری بوی گل ها رو بدی یا بوی گوسفند؟ "

فوراً جواب داد: " گوسفند. "

رایز با خودش جنگید تا لبخندش را پنهان کند. به رشوه متوصل شد و پرسید: " یه اسباب بازی میخوای که باهاش بشه حباب های بزرگ درست کرد تا توی هوا شناور بشن؟ "

چریتی درحالیکه آخرین تکه تافی اش را گاز می زد سرتکان داد.

" خوبه. می تونی یکی داشته باشی اگه توی یه وان با آب و صابون کف دار نشسته باشی. "

چریتی بعد از اینکه باقی تافی اش را خورد گفت: " بدون آب."

رایز با چرب زبانی گفت: " یه کمی آب، کوچولو. تو نمی تونی بدون اون حباب درست کنی. " رایز با قرار دادن یک دست بالای دست دیگر اندازه ای تقریباً شش سانتیمتری را نشان داد. " فقط همینقدر. "

کودک نگاهی متفکرانه به او انداخت. به آرامی دست های لاغرش را روی قسمت بیرونی دست های رایز گذاشت و آنها را بهم نزدیک تر کرد.

رایز خندید. " تو یه مذاکره کننده به دنیا اومدی. "

در این بین، هلن با حالتی غافلگیر آن دو را تماشا می کرد.

در میان شگفتی رایز، چریتی از دامن هلن پایین آمد و با احتیاط شروع به بالا رفتن از رایز کرد. رایز ساکت و آرام سرجایش ماند. وقتی چریتی دست در جیب کت او کرد با صدایی ملایم پرسید: " تو که یه جیب بُر نیستی؟ " چریتی وقتی مطمئن شد که جلویش را نخواهد گرفت، شروع به گشتن داخل جیب کت او کرد. با پیدا کردن قوطی تافی نعنایی، آن را بیرون آورد. رایز اخطار داد: " برای الان فقط یک دونه دیگه می تونی برداری. شیرینی زیادی باعث دندون درد میشه. " چریتی یک تافی سفید رنگ برداشت، در قوطی را بست و آن را به رایز بازگرداند. تمام حرکاتش ظریف و دقیق بودند.

رایز با دقت به آن انسان کوچک که تغییرات بزرگی در زندگی او ایجاد کرده بود نگاه کرد. چریتی. این اسم به راحتی روی زبان یک مرد ولزی نمی چرخید. از آن گذشته، اسامی پرهیزکارانه -مثل چریتی یا شکیبا و مانند آنها – این روزها در خانه های کار و یتیم خانه ها بسیار متداول شده بودند که بصورت ضمنی به این طور موسسات مربوط می شدند. یک دختر از یک خانواده خوب ممکن بود بتواند از چنین لکه ننگی فرار کند، اما یک یتیم واقعی با چنین اسمی بصورت مادام العمر ریشه هایش هر روز به او یادآوری می شد.

نه، دختر یک ویتربورن نامی خواهد داشت که شایسته اش باشد.

رایز گفت: " چریتی یه اسم معمول برای دخترهای ولزی نیست. میخوام تو رو به یه اسم ساده تر صدا کنم. "

دختر منتظرانه او را نگاه کرد.

رایز گفت: " کریس، به معنی عشق کوچولو، خوشت میاد؟ "

چریتی سر تکان داد و با نشستن روی پای رایز به طور کلی او را خلع سلاح کرد. او وزنی بیشتر از یک گربه نداشت. رایز دست پاچه از مورد پذیرش قرار گرفتن از طرف دخترک، جای او را روی پاهایش تنظیم کرد. " کریس وینتربورن. اسم خوبیه، آررره؟ " رایز به هلن نگاه کرد که چشمانش برق می زد. " ما می تونیم هرچی تو دوست داری صداش... "

هلن از میان اشک هایش لبخند زد و گفت: " همین قشنگه. قشنگ. " دستش را دراز کرد تا صورت رایز را نوازش کند و کنار او آرام گرفت.

باقی راه تا خانه، هردوی آنها، چریتی و هلن به رایز تکیه دادند.... و چه احساس خوبی بود.