پاندورا با نگهداشتن پایه شمع دان میان انگشتانش به آرامی راهش را از میان سرسرای طبقه دوم در پیش گرفت. بنظر می رسید سایه های سیاهی در اطراف حرکت می کنند و پاندورا با نادیده گرفتن آنها به شدت روی حفظ تعادلش تمرکز کرده بود.

شعله لرزان شمع تنها چیزی بود که میان او و بدبختی ایستاده بود. چراغ ها از جمله لامپ های آویزان از سقف سرسرا همگی خاموش بودند. صرف نظر از درخشش گاه و بی گاه تندر در فاصله ای دو، تنها منبع روشنایی پرتو کم جانی بود که از زیر در اتاق خانوادگی بیرون می آمد.

همانطور که گابریل پیشبینی کرده بود طوفان از سمت اقیانوس نزدیک می شد. اولین پیامدهای طوفان، خشن و خشمگینانه بود، باد با درختان دست و پنجه نرم می کرد و شاخه ها را به هر سمتی خم می کرد. خانه ویلایی کم ارتفاع و محکم ساخته شده بود تا با آب و هوای ساحلی خودش را وفق دهد و در برابر وزش باد و باران سیل آسایی که روی سقف چوب بلوط آن فرود می آمد مقاومت کند. با این حال صدای رعد و برق باعث لرزیدن پاندورا شده بود.

پاندورا پیراهن خوابی نخی و روپوشی پشمی به تن داشت که دو طرف لباس در قسمت جلو با کمربندی پهن گره می خورد. هرچند دلش میخواست لباس رسمی به تن داشته باشد، هیچ بهانه ای برای اجتناب از تشریفات حمام شبانه وجود نداشت و آرایش موهایش را بدون اینکه ایدا مشکوک شود نمی توانست حفظ کند.

پاهایش با روفرشی های پشمی ای که کاساندرا درست کرده پوشانده شده بود که به دلیل اشکال تصادفی الگو دارای دو سایز متفاوت بود. روفرشی پای راست کاملاً اندازه، اما سمت چپی گشاد و شل و ول بود. کاساندرا بخاطر این اشتباه بسیار شرمنده بود اما پاندورا اصرار داشت که آنها راحت ترین روفرشی های دنیاست که تا بحال درست شده.

پاندورا کنار دیوار باقی ماند و گاه و بیگاه برای لمس آن با سرانگشتانش دست دراز می کرد. تاریکی اطراف آرامشش را برهم می زد، سیگنال های درون سرش از تطابق با حرکاتی که بدنش می گفت امتناع می کردند. بعضی مواقع، انگار زمین، دیوارها و سقف همگی بطور ناگهانی و بی دلیل اطرافش به نوسان در می آمدند. او همیشه در هنگام شب برای رفتن به جایی به کمک کاساندرا متکی بود، اما نمی توانست از قُل دیگرش بخواهد تا او را به یک قرار ملاقات غیر قانونی با یک مرد هدایت کند.

پاندورا درحالیکه تلاش می کرد نفس بکشد، مستقیم به پرتو کهربایی رنگ نوری که از انتهای راهرو به چشم می خورد خیره شد. راهروی فرش پوش مثل اقیانوسی تیره بین او و اتاق نشیمن خانوادگی گسترده شده بود. با نگهداشتن نور متزلزل شمع جلویش، قدمی بعد از قدم دیگر به جلو برداشت تا از میان سایه ها عبور کند. جایی پنجره ای باز مانده بود. هوای مرطوب با عطر باران از روی صورت و قوزک بدون پوشش پایش عبور کرد، انگار که خانه در اطراف او درحال نفس کشیدن است.

وعده گاهی شبانه برای دختری که مثل او یک گل شب بو نباشد می توانست رمانتیک و جسورانه باشد. اما برای او تجربه ای نکبت بار محسوب می شد. او خسته و نگران بود، داشت می جنگید تا تعادلش را در تاریکی از دست ندهد. تنها چیزی که دلش می خواست امنیت تختخوابش بود.

همینطور که به جلو حرکت می کرد، روفرشی گشاد پای چپش باعث شد سکندری بخورد و نزدیک بود روی زانوهایش سقوط کند. به نحوی موفق شد تعادلش را حفظ کند، اما شمع از دستش رها شد، در هوا به پرواز در آمد و بلافاصله بعد از برخورد با زمین خاموش شد.

پاندورا نفس زنان غرق در تاریکی ایستاد. جرات تکان خوردن نداشت، فقط دستانش را روبرویش نگهداشت و انگشتانش مثل چنگال های گربه در هوا معلق مانده بودند. سایه ها اطرافش در حرکت بودند، به آرامی هلش می دادند تا تعادلش بهم بخورد و پاندورا خودش را در برابر نیروی ناشی از لمس آنها محکم نگهداشته بود.

زمزمه کرد: " اوه، لعنتی. " درحالیکه سعی داشت اولین هجوم موج وحشت را عقب براند، عرقی سرد روی پیشانی اش شکل گرفت.

دیوار سمت چپش قرار داشت. باید خودش را به آن می رساند. نیاز به چیزی با ثبات داشت. اما گام محتاطانه ای که برداشت باعث شد زمین از زیر پایش خالی شود و دنیا اطرافش به چرخش در آمد. تلوتلو خورد و با صدای سنگین و خفه ای روی زمین افتاد... یا شاید هم به دیوار برخورد کرد؟ روی پاهایش تکیه داده بود یا روی زمین دراز کشیده بود؟ با خودش فکر کرد تکیه داده است. کفش راحتی پای چپش را گم کرده بود و پنجه بدون پوشش اش روی سطح سخت قرار داشت. بله پایش روی زمین بود. صورت مرطوبش را به دیوار فشرد، درحالیکه صدای زنگ با طنین بالا در گوش چپ اش شروع به نواختن کرد.

ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. نمی توانست اطراف سایه ها نفس بکشد. سینه اش به خس خس افتاده بود. هیبتی بزرگ و تیره به سرعت درحال نزدیک شدن به پاندورای منقبض شده در کنار دیوار بود.

" پاندورا. " یک جفت بازوی محکم دورش حلقه شد. با شنیدن صدای آرام گابریل لرزید و احساس کرد در امنیت حضور او پیچیده شده. " چه اتفاقی افتاده؟ خدای من، تو داری می لرزی. تو از تاریکی می ترسی؟ از طوفان؟ " لبهایش پیشانی مرطوب پاندورا را لمس کرد و زمزمه اش از میان موهای پاندورا بگوش رسید: " آروم. همه چیز خوبه. تو پیش من در امنیتی. هیچ چیز نمی تونه بهت آسیب بزنه، دختر عزیز من. " گابریل کت سیاه رسمی اش را در آورده و دکمه پایین یقه اش باز بود. پاندورا می توانست بوی صابون اصلاح روی پوستش، رایحه تند آهار لباس و اندکی بوی دود سیگار که جذب جلقه ابریشمینش شده بود را احساس کند . عطر آرامش بخش و مردانه او باعث شد لرزش پاندورا آرام گیرد.

پاندورا خس خس کنان گفت:  "من... شمع از دستم افتاد. "

گابریل درحالیکه یکی از دستانش پشت گردن او حلقه شده و نوازشش می کرد گفت: " در موردش نگران نباش. الان همه چیز خوبه. "

ضربان قلب پاندورا رفته رفته آرام گرفت و دیگر احساس ناامنی نمی کرد. احساس کابوس وارش کم کم داشت از بین می رفت. اما به محض اینکه هراسش از بین رفت، جریان عظیمی از خستگی پاندورا را در خود غرق کرد. فقط می توانست ملاقات نیمه شب وحشتناک را به نحوی  سرهم بندی کند.

گابریل پرسید:  "بهتر شدی؟ " یکی از دستانش برای اطمینان دادن دورش حلقه شد. " با من به اتاق نشیمن بیا. "

پاندورا دلش می خواست بمیرد. حرکت نکرد و فقط اجازه داد آه شکست خورده ای از دهانش بیرون بیاید. به زور گفت:  " نمی تونم. "

سوال ملایم گابریل بگوش رسید: " موضوع چیه؟ "

" کلاً نمی تونم تکون بخورم. من تعادلم رو توی تاریکی از دست می دم. "

لبهای گابریل دوباره  به پیشانی او چسبید و مدتی طولانی همانجا باقیماند. سرانجام گفت: " بازوهات رو دور گردن من بپیچ. " وقتی پاندورا اطاعت کرد، به آسانی او را بلند کرد و جلوی خودش در آغوش گرفت.

پاندورا چشمانش را بست و گابریل او را در طول راهرو حمل کرد. او قوی و به شکل باشکوهی متناسب بود.  گامهایش را مثل یک گربه، مطمئن برمی داشت و پاندورا سوزشی از حسادت را درونش احساس کرد. نمی توانست بخاطر بیاورد حرکت با چنین اعتماد به نفسی در شب، بدون هیچ ترسی چه احساسی دارد.

اتاق نشیمن فقط با نور اندک شومینه روشن شده بود. گابریل رفت و به همراه پاندورا میان بازوانش روی کاناپه نرم و بزرگی با دسته های خمیده نشست. آنطور که گابریل او را مثل یک بچه ترسیده نگهداشته بود باعث شد غرور پاندورا دست به اعتراض بزند. اما قفسه سینه ستبر او آرامش بخش بود و حلقه بازوانش به دور او زیباترین و گرم ترین احساساتی بود که پاندورا تا بحال شناخته بود. فقط برای چند دقیقه به آن نیاز داشت.

گابریل دستش را به سمت میز ماهگونی رنگ کنار کاناپه دراز کرد و لیوا نقش دار نیمه پری با مایعی جوهری رنگ را برداشت. بدون هیچ حرفی، لیوان را به لبهای او فشرد انگار که نمی توان به پاندورا برای گرفتن لیوان بدون کمک اطمینان کرد.

پاندورا محتاطانه جرعه ای نوشید. نوشیدنی لذیذی بود با طعم قوی آب نبات و آلو که گرمای عمیقی روی زبانش برجای گذاشت. جرعه ای دیگر نوشید، عمیق تر چشیدش، دستان لرزانش را به کار انداخت تا لیوان را بگیرد. " این چیه؟ "

" آب انگور شیرین. بقیه اش رو بخور. "  بازویش را شُل دور زانوهای خم شده پاندورا پیچید.

پاندورا به آرامی نوشیدنی اش را خورد و از گرمایی که تا نوک پنجه پایش گسترش یافت احساس آرامش کرد. طوفان بی صبرانه سوت می کشید، پنجره ها را می لرزاند و به سمت دریا می رفت و آب را چون تپه ای مایع به هوا بلند می کرد. اما پاندورا گرم و خشک، درحالیکه نور آتش شومینه محیط را روشن کرده لمیده بود.

گابریل دست در جیب جلیقه اش کرد، دستمالی نرم بیرون آورد و آخرین آثار عرق را از روی صورت و گلوی پاندورا زدود. بعد از کنار گذاشتن دستمال، طره ای از موی سیاه پاندورا را با دقت پشت گوش چپ او جای داد و با ملایمت گفت:  "متوجه شدم که تو با این گوشت خیلی خوب نمی شنوی. آیا این بخشی از مشکله؟ "

پاندورا از حیرت پلک زد. در مدت روزهایی که به اندازه انگشتان دست هم نبود او موضوعی را متوجه شده بود که حتی خانواده اش کسانی که با او زندگی می کردند درک نکرده بودند. آنها همگی این موضوع را به عنوان یک حقیقت که پاندورا بی دقت و بی توجه است به خود قبولانده بودند.

پاندورا سرتکان داد. " با این گوش تقریباً نصف گوش دیگه ام شنوایی دارم. شب ها... در تاریکی همه چیز درهم برهم میشه و من نمیتونم تشخیص بدم بالا و پایین کجاست. اگر سریع بچرخم تعادلم رو از دست میدم و روی زمین می افتم. نمی تونم کنترلش کنم، انگار که توسط دست هایی نامرعی به جلو هل داده میشم. "

گابریل گونه اش را با کف دستش قاب گرفت و با مهربانی طوری نگاهش کرد که ضربان قلب پاندورا از ریتم خارج شد. " به همین دلیله که تو نمی رقصی. "

" می تونم از پس رقص های آروم بر بیام. اما والس رقصیدن برام غیر ممکنه چون همه حرکاتش چرخیدنیه. " خود آگاهانه نگاهش را به سمت دیگری چرخاند و آخرین قطرات نوشیدنی اش را سر کشید.

گابریل لیوان خالی را از او گرفت و کناری گذاشت. " باید بهم می گفتی. اگر می دونستم هرگز ازت نمی خواستم نیمه شب به ملاقاتم بیای. "

پاندورا درحالیکه با کمربند روپوش پشمی اش درگیر بود گفت : " مسافت کمی بود. فکر کردم یه شمع می تونه کافی باشه. لیز خوردن بخاطر روفرشی ها رو پیشبینی نکرده بودم. " پای چپ بدون روفرشی اش را از زیر لباس خوابش بیرون آورد و به آن اخم کرد. " یکیشون رو گم کردم. "

" بعداً پیداش می کنم. " یکی از دستان پاندورا را به سمت لب هایش برد. " پاندورا..... چه اتفاقی برای گوش ات  افتاده؟ "

با تصور صحبت کردن درباره آن موضوع روح پاندورا به طغیان در آمد.

گابریل دست او را چرخاند و لبهایش را روی کف آن گذاشت و انگشتانش را به گونه اش کشید. پوست اصلاح شده اش در یک جهت صاف و در جهتی دیگر اندکی زبر بود درست مثل زبان گربه. آذرخشی باعث شد تا گابریل لحظه ای به رنگ طلائی بدرخشد به جز چشمانش که به رنگ آبی روشن ستاره قطبی بود. گابریل با صبر و حوصله منتظر بود تا پاندورا افکارش را سر و سامان داده و جوابش را بدهد.

" من... نزدیکت باشم نمیتونم در موردش صحبت کنم. "  دستش را از روی گونه او برداشت و خودش را کنار کشید. صدای وزوز زنگ دار درون گوشش ادامه داشت. با ملایمت کف دستش را روی گوشش گذاشت و لحظاتی انگشتانش را پشت جمجمع اش فشار داد. در کمال خوشحالی کارش موثر بود.

گابریل که از نزدیک نگاهش می کرد گفت: " طنین صدا در گوش. یکی از اعضای قدیمی خانواده ما این مشکل رو داشت. اغلب باعث آزارت میشه؟ "

" فقط زمان هایی که مضطرب هستم. "

" هیچ نیازی نیست الان مضطرب باشی. "

پاندورا با حواس پرتی لبخند کوچکی زد و انگشتانش را دور توپی سفت حلقه کرد. " اینو با خودم آوردم. یادته که بهت گفتم گوش وایمیستم ؟ البته به اندازه قبل دیگه این کارو نمی کنم. اما وقتی کوچیک بودم، این کار تنها راه فهمیدن اتفاقات در جریان خونه بود. من و کاساندرا همیشه غذامون رو توی اتاق بچه ها می خوردیم و با هم بازی می کردیم. گاهی اوقات هفته ها می گذشت بدون اینکه کسی به جز هلن و خدمتکارها رو ببینیم. مامان به لندن رفته بود، یا بابا رفته بود شکار، یا تئو بدون اینکه خداحافظی کنه به مدرسه شبانه روزی رفته بود. وقتی والدینم توی خونه بودن، تنها راه جلب توجهشون بی ادبی و بد رفتاری بود. البته که من بدتر از همه بودم. من کاساندرا رو هم توی نقشه هام شرکت می دادم، اما همه می دونستن که اون قُل بهتر هست. بیچاره هلن بیشتر زمانش رو به خوندن کتاب یه گوشه و سعی کردن برای به  چشم نیومدن صرف می کرد. من ترجیح می دادم باعث دردسر بشم تا اینکه نادیده گرفته بشم. "

گابریل انتهای کمربند او را بدست گرفته و در حینی که گوش می داد با آن بازی می کرد.

پاندورا ادامه داد: " من دوازده ساله یا شاید یازده ساله بودم که اون اتفاق افتاد. والدینم داشتن پشت درهای بسته اتاق خواب بزرگ بحث می کردن. هروقت دعوا می کردن، خیلی وحشتناک بود. اونها فریاد می کشیدن و وسائل رو خورد می کردن. طبق معمول، دماغم رو جایی که به من مربوط نبود فرو کردم و گوش ایستادم. اونها در مورد یه مرد دعوا می کردن که مادرم... باهاش درگیر بود. پدرم داشت فریاد می کشید. هر کلمه اش مثل این بود که یه تیکه از چیزی داره میشکنه. کاساندرا داشت سعی می کرد من رو از کنار در دور کنه. بعد در یک دفعه باز شد و پدر به شدت عصبانیم اونجا ایستاده بود. باید متوجه حرکتی کنار دیوار شده باشه.خیلی سریع خودش رو به من رسوند و توی گوش هام کوبید. تمام چیزی که بخاطر میارم اینه که دنیا منفجر شد. کاساندرا گفت که کمکم کرده به اتاقمون برگردیم و گوش چپم شروع کرده به خونریزی. گوش راستم بعد از یکی دو روز خوب شد، اما با گوش چپم فقط کمی می تونستم بشنوم و دردی تیز تا اعماقش حس می کردم. به زودی مریض شدم و تب کردم. ماما گفت که گوشم طوریش نشده اما من فکر می کنم که شده. "

پاندورا مکث کرد، علاقه ای به بازگو کردن جزئیات ناخوشایند چرک کردن گوشش نداشت. محتاطانه به گابریل که چهر اش پر از بیزاری بود نگاه کرد. دیگر با انتهای کمربند او بازی نمی کرد. دستش طوری دور آن گره شده بود که عظلات بازویش بیرون زده بودند.

پاندورا گفت: " حتی بعد از اینکه از تب بهبود پیدا کردم، شنوایی ام به طور کامل برنگشت. اما بدترین قسمتش این بود که من تعادلم رو بخصوص در شب از دست دادم. این نقطه ضعف باعث شد تا از تاریکی بترسم. از اون زمان تا بحال... " وقتی گابریل سرش را بلند کرد ساکت شد.

صورتش سخت و شبیه قاتل ها شده بود، آتش جهنمی که در چشمانش شعله می کشید پاندورا را بیشتر از عصبانیت های پدرش ترساند.

گابریل با لحنی آرام گفت:  " اون مردیکه خونخوار عوضی، اگر هنوز زنده بود با شلاق حالیش می کردم. "

پاندورا دست لرزانش را جلو آورد و در هوا نزدیک او نگهداشت. از نفس افتاده گفت: " نه، نه من اینو نمی خوام. مدت ها ازش متنفر بودم، اما حالا براش احساس تاسف می کنم. "

گابریل سریع اما با ملاحظه دست او را در میان هوا گرفت، انگار که می خواد پرنده ای را بدون آسیب زدن بگیرد. چشمانش آنقدر گشاد شده بودند که پاندورا توانست تصویر خودش را در مردمک های تیره او ببیند. بعد از مدتی طولانی گابریل زمزمه کرد:  "چرا؟ "

" چون صدمه زدن به من تنها راهی بود که می تونست درد و رنجش رو پنهان کنه. "