کتاب فرار بزرگ - فصل بیست و یکم- قسمت دوم

خانه ویلایی چوبی و لوکس مایک خیلی بالا تر از سطح دریاچه در قسمت غربی و کم جمعیت جزیره واقع شده بود. هر قسمت خانه دارای یک ایوان یا تراس ساخته شده از الوارهای صیقلی بود. مایک آنها را به سمت پشت خانه راهنمایی کرد، جایی که یک میز چوبی بزرگ که برای نشستن دوازده نفر کافی بنظر می رسید در ایوانی سرپوشیده قرار گرفته بود. درحینی که بری مشغول تماشای منظره دریاچه بود، مایک درون خانه رفت و چند لحظه بعد با توله سگ برگشت، توله سگی پرستیدنی و مو کوتاه با پنجه های بزرگ نگران کننده.
بری نمی توانست لبخندی که بخاطر تماشای بازی توبی و توله سگ روی لبانش شکل گرفته بود را عقب براند. گفت: " نگرانم دکتر مارتین چه احساسی خواهد داشت وقتی بفهمه اسمش رو روی سگ گذاشتی؟ "
مایک وانمود کرد حرف او را جدی گرفته است. یا حداقل بری فکر کرد که او دارد وانمود می کند. " مارتین یه سگ استثنایی هستش. فکر می کنم دکتر کینگ با این موضوع مشکلی نداشته باشه. "
" تو این سگ رو بخاطر توبی نگهداشتی، نه؟ " مایک فقط شانه ای بالا انداخت.
بری خیلی بیشتر ازاینکه مایک به او احتیاج داشته باشد به مایک نیازمند بود، و به خودش فشار آورد تا بحث را ادامه دهد. " توبی از اینکه دوستاش برنمی گردند خیلی ناراحت شده بود. ازت ممنونم که داوطلب شدی این خبر رو بهش بگی. مارتین (توله سگ) واقعاً به بهتر شدن حال اون کمک کرد. "
مایک کت اسپرتش را روی نزدیک ترین صندلی پرت کرد.
پیراهن قهوه ای رنگش کاملاً بدون چروک بود، بدون هیچ جای عرق در زیر بازوهایش که روز گرمی مثل امروز میبایست باعث ایجادش میشد. مایک درحینی که داشت کراواتش را باز می کرد و از نگاه کردن به بری طفره می رفت گفت: " باید یه چیزی بهت بگم، که من دوباره پام رو از گلیمم بیرون گذاشتم. میخواستم به توبی چیزی بدم تا منتظرش باشه، بنابراین.... " قیافه اندکی گناه کار او دلگرم کننده نبود. " من از توبی خواستم که هروقت خواستم از جزیره برم بیرون از مارتین مراقبت کنه."
" چه چیز این درخواست اشتباهه؟ "
مایک کراوات را کناری گذاشت. " منطقش. "
بری فهمید منظورش چیست. جایی که مایک زندگی می کرد برای توبی خیلی دور بود تا با دوچرخه خودش را به آنجا برساند، مخصوصاً زمستانها، و برای بری هم ممکن نبود که چند بار در روز او را با ماشین به آنجا بیاورد و بازگرداند.
بری نتیجه گرفت: " بنابراین سگ باید با ما توی کلبه بمونه. "
مایک گفت: " متاسفم. باید اول از تو سوال می کردم. " بری خودش را وادار کرد سر تکان دهد با اینکه هنوز چشمانش به پنجه های بزرگ مارتین که احساس شومی به او منتقل می کرد، خیره بود گفت: " اشکالی نداره. "
توبی و توله سگ سر یک تکه چوب داشتند باهم کشتی می گرفتند. تنها شلوار آبرومندانه توبی داشت برایش کوچک می شد، و زیاد طول نمی کشید که او نیاز به کفشی جدید پیدا می کرد. بری این فکرها را کناری راند. " در مورد خونه ات برام بگو. "
" این خونه یکی از گرون ترین و بزرگ ترین خانه های جزیره هست—" مایک مکث کرد، شوق و ذوق اولیه اش فروکش کرد. " ببخشید. قصد پز دادن نداشتم. وقتی تو ملک و املاک می فروشی، یک سری کلمات رو به صورت عادت استفاده می کنی. " بری از اینکه مایک چطور تشخیص داد که بحث به کجا دارد می رود شگفت زده شد، اما مایک بیشتر از خجالت زده بودن خسته بنظر میرسید.
بری نمی دانست در این مورد چکار باید بکند، بنابراین از او خواست تا داخل خانه را نشانش دهد.
مایک یک قلاده سگ برای توبی پرت کرد. " نظرت چیه درحینی که من اطراف رو نشون بری میدم، تو مارتین رو ببری برای قدم زدن؟ " توبی درحال وصل کردن بند چرمی به قلاده سگ بود که بری و مایک از در شیشه ای وارد خانه شدند. آنها وارد اتاقی زیبا و بزرگ با دیوارهایی ساخته شده از الوار شدند، اتاق سقفی بلند و از دو سمت شیب دار داشت به علاوه شومینه ای عظیم و سنگی. دکور حرفه ای خانه با ترکیبی از رنگهای شکلاتی، دارچینی و قهوه ای اخرائی هم مردانه و هم راحت بنظر می رسید. کفشهای مخصوص پیاده روی در برف قدیمی، نقشه های جغرافیایی، و حفاظ فرفورژه ساخته شده از آهن روی یک دیوار آویزان بودند، یک پنجره بزرگ با منظره دریاچه دیوار دیگر را اشغال کرده بود. یک میز قهوه خوری گرد جلوی یک کاناپه چرمی قرار گرفته بود که رویش با پتوی چهارخانه مشکی طلائی پوشانده شده بود. درون شومینه دهان گشاد یک منقل پر از هیزم قرار داشت و مجسمه زمختی از یک خرس سیاه چوبی هم کنارش بود.
بری گفت: " خونت زیباست. "
" همیشه دلم یه خونه شمالی ساخته شده از چوب می خواست. تابستون ها تاریک و خنکه و زمستون ها گرم و راحت. "
بری لبخند زد. " یه میشیگانی خالص. باید بگم که به هدفت رسیدی. "
" من یه طراح داخلی استخدام کردم. یه آدم معروف. اون و همکارهاش سالی یک بار برای سرکشی یه اینجا میان و وسایلی که من خودم جمع کردم رو می ریزن دور. من هنوز نتونستم بفهمم یک دوجین پوستر گروه خواننده یوتو یا تاکسیدرمی یه ماهی چه ضرری داره. " چشمان مایک داشت به بری لبخند می زد، اما تا بری در جواب لبخند زد، او نگاهش را گرفت. " همونطور که مطمئنم متوجه شدی حقیقت اینه که، چیزی که تو درجه یک فرضش کنی ندارم. "
حقیقت این است که، مایک در مهربانی درجه یک بود. بری گفت: " این خونه برای یه آدم مجرد خیلی بزرگه. "
" وقتی اینجا رو ساختم یه خانواده برای خودم داشتم. اون زمان نامزد داشتم. "
این موضوع بری را شوکه کرد، هرچند نباید اینطور میشد. مردی با جذابیت و موفقیت مایک برای پیدا کردن یک همسر مشکلی نداشت—حداقل زنانی که وقتی جوانتر بود او را نمی شناختند. بری پرسید: " کسی بوده که من میشناختم؟ "
" نه. " مایک با پایش یک کنار مبلی را از جلوی راه بری کناری راند تا مجبور نشود آن را دور بزند. " خانواده اش تابستون ها به پتونسکی میان. بهم زدن اون نامزدی سخترین کاری بود که تاحالا انجام دادم. "
" تو نامزدی رو بهم زدی؟ "
" تو فکر می کنی من کسی بودم که دور انداخته شده، درسته؟ "
" نه. نه در اصل. " بری دقیقاً همین فکر را کرده بود. " من فقط نمی دونستم که تو یه زمانی نامزد داشتی. "
" ما ارزشهای متفاوتی برای خودمون داشتیم. اون زندگی توی جزیره یا دوستان محلی من رو دوست نداشت. اما خصوصیات خوب زیادی هم داشت."
" فقط اونقدری نبود که برای ازدواج تو با اون کافی باشه. "
او حاضر به بدگوئی از نامزدش نشد. " اون کار رو مشکل کرد. من هنوز هم در مورد بهم زدن نامزدیم احساس بدی دارم. "
و خواهد داشت. مایک مودی بزرگ سال دوست نداشت به کسی آسیب بزند. شاید هرگز این کار را نکرده بود.
مایک دستش را بلند کرد تا دکمه یقه اش را باز کند، حرکتی بسیار ساده ، اما به شدت مردانه که باعث شد بری اندکی احساس تهوع کند. احساساتی که درونش به غلیان افتاد آنقدر زیاد بود که باعث شد سوالی را بپرسد که در حالتی دیگر هرگز آن را مطرح نمی کرد.
" زنهای زیادی توی زندگیت اومدن؟ "
" زیاد؟ نه. هرچقدر هم که نیاز داشته باشم، هرگز با زنی که برام اهمیتی نداشته باشه نمی مونم. اگر این عقیده باعث میشه آدم عجیب غریبی باشم، می تونم باهاش کنار بیام. "
این عقیده نه تنها او را عجیب وغریب جلوه نمی داد، بلکه او را انسانی نجیب معرفی می کرد.
اما بری آرزو کرد مایک به نیازهایش اشاره نمی کرد. خیله خوب، درست است بری کسی بود که این موضوع را پیش کشید، اما مایک مجبور نبود در مورد جزئیاتش با او صحبت کند. بری دلش می خواست باور کند که مایک....
نمی دانست چه چیز را می خواهد باور کند، و خوشحال شد وقتی تلفن همراه مایک زنگ زد.
مایک به صفحه گوشی خیره شد و گفت: " یه مشتری. مجبورم جوابش رو بدم. "
مایک به سمت اتاق کنار رفت. بری کپه کتابهای نامرتب روی میز را بررسی کرد. جان اشتاین بک، کورت وانگوت، یک عالمه کتابهای انگیزشی مدیریتی و یک انجیل، تعدادی مجله خبری، روزنامه های عکس دار ورزشی آنجا بودند. همه شان طوری بنظر می رسیدند که انگار خوانده شده اند، بری بیاد آورد که مایک، دیوید را در مباحث مربوط به کتاب ها بیشتر از یک بار به زانو در آورده بود.
از میان در شیشه ای بین دو اتاق می توانست او را ببیند که با تلفن صحبت می کرد. او تنها مردی بود که در زندگی توبی نقش ثابتی را ایفا می کرد، نزدیک ترین نقش به برادر بزرگتر یا یک پدر برای توبی. بیشتر از این نمی توانست تاثیر مایک در زندگی توبی را نادیده بگیرد، اما تا کی؟ عکس العمل توبی چه بود اگر مایک خودش را از این مسئولیت کنار می کشید؟
روز به روز صبور ماندن مشکل تر می شد.
دیگر نمی توانست بگوید کدام احساسش در مورد مایک خودخواهی و کدام حقیقی است. اما احساس خودخواهی در مورد خودش را می شناخت.... احساس کرد از شرم قرمز شده است.
مایک تلفنش را تمام کرد و دوباره به او ملحق شد ،اما به سرعت معلوم شد که مایک بیشتر ترجیح می دهد به توبی و توله سگ ملحق شود تا اینکه به گفتگو با بری ادامه دهد.

پیام بگذارید