کتاب فرار بزرگ - فصل اول - قسمت سوم

اتاق کفش کن دراز و باریک، پر از آویزهایی بود که رداهای آبی گروه کر به آنها آویخته بودند، به همراه قفسه های بلند مملو از کتاب های سرود، فایل های موسیقی و جعبه های مقوایی پوسیده و قدیمی بود. پرتو باریکی از نور درخشان خورشید، از میان پنجره خاک گرفته روی در انتهای اتاق به درون و به نوعی روی گونه تد می تابید. ریه های لوسی از کار افتاده بودند و او بخاطر فقدان هوا گیج و منگ شده بود.
تد با چشمان آبی مرمری اش که سایه ای از دلواپسی داشت با آرامشی به اندازه عصبانیت لوسی، خیره نگاهش می کرد.
لوسی این کلمات را از پشت در شنید: " لطفاً بذارید تد این موضوع رو هم مثل همه چیز دیگه خودش درست کنه. اجازه بدید خودش اون رو سرعقل بیاره."
وقتی داشت کلماتی را که هرگز بزبان آوردنشان را تصور نمی کرد به زبان می آورد، تورها بخاطر عرق یا بخاطر اشک هایش به گونه اش چسبیده بودند. " تد، من نمی تونم. من—من نمی تونم."
او تورها را همانطور که لوسی بارها پیش خودش تصور کرده بود کنار زد، فرقش این بود که در تصورات لوسی او این کار را در انتهای مراسم انجام می دهد درست قبل از اینکه ببوسدش. چهره تد بهت زده بود. " من متوجه نمی شم."
فلج شده بود. این اندازه وحشت و اضطراب را تا بحال تجربه نکرده بود.
تد سرش را کج کرد و به چشمان او خیره شد." لوسی، ما با همدیگه عالی هستیم. "
" آره. عالی.... می دونم. "
او منتظر بود و لوسی نمی توانست تمرکز کند که چه باید بگوید. اگر فقط می توانست نفس بکشد همه چیز درست می شد. او به لبانش فشار آورد تا حرکت کنند. " من می دونم که ما باهم عالی هستیم. اما .... من نمی تونم. "
او منتظر بود تا تد با او بحث کند. برای بدست آوردنش بجنگد. او را قانع کند که اشتباه می کند. او منتظر بود تا تد در آغوشش بگیرد و بگوید که این عکسالعمل فقط یک حمله عصبی است. اما چهره او به جز فشردگی نا محسوس گوشه لبش کوچکترین تغییری نکرد. تد گفت: " دوستت مگ، این تصمیمت بخاطر اونه، اینطور نیست؟ " نبود؟ اگر مگ با عشقش، آشفتگیاش و قضاوت تندخویانه و سریع اش پیدایش نشده بود او چنین کار دور از ذهنی را انجام نمی داد؟ « من نمی تونم. » انگشتانش یخ زده بودند و او به سختی برای بیرون کشیدن حلقه الماس نشانش در تقلا بود. بالاخره بیرون آوردش و وقتی می خواست در جیب تد بگذاردش نزدیک بود آن را زمین بیندازد.
تد تور روی سر او را رها کرد تا سرجایش بازگردد. او التماس نمی کرد. او نمی دانست چطور اینکار را انجام دهد.
هیچ کاری نکرد حتی کوچکترین تلاشی برای تغییر نظر لوسی انجام نداد. « خیله خوب، پس...» با حالتی بی ادبانه سرش را تکان داد، چرخید و از او دور شد. آرام، کنترل شده و جذاب.
به محض اینکه در پشت سرش بسته شد، لوسی دستانش را روی معده اش فشار داد. او باید تد را برمی گرداند. به دنبالش می دوید و می گفت که نظرش عوض شده است. اما پاهایش حرکت نکردند، مغزش کار افتاده بود.
دستگیره چرخید، در باز شد، پدرش و درست پشت سر او مادرش آنجا ایستاده بودند. رنگ هردوی آنها پریده بود و به شدت اضطراب داشتند. آنها همه کار برایش انجام داده بودند، و ازدواج با تد بهترین هدیه تشکری بود که لوسی می توانست در عوض به آنها بدهد. نمی توانست اینطور به آنها اهانت کند. باید تد را پیدا می کرد و برش می گرداند. او با خودش زمزمه کرد " هنوز نه،" او به زمان نیاز داشت تا خود را پیدا کند.
مت اندکی تامل کرده و سپس در را به هم کوبانده بود.
دنیای لوسی از هم متلاشی شده بود. قبل از تمام شدن بعد از ظهر تمام دنیا می دانستند که او تد بیودین را پس زده است. این خیلی دور از ذهن بود.
دریایی از دوربین ها... گروه خبرنگاران..... آن بیرون حضور داشتند. هرگز این اتاق کوچک خاک گرفته را ترک نخواهد کرد. همینجا درست میان کتاب های سرود و رداهای گروه کر زندگیش را خواهد گذراند و برای آسیب رساندن به بهترین مردی که تا کنون شناخته بود و برای سرافکنده کردن خانواده اش طلب بخشایش خواهد کرد.
تورهای جلوی صورتش به لبهایش چسبیده بودند. او تاجش را کشید و به درد ناشی از کشیده شدن موهایش توسط شانه و کریستالهای تاج خوشامدگفت. او یک احمق ناسپاس بود. مستحق درد بود و همه آن تورها و تاج را ازهم درید. بازوهایش را دور خودش پیچ و تاب داد تا زیپ لباسش را باز کند و بعد ساتن سفید لباس کنار قوزک پایش روی گرد خاک افتاد حالا او با کفشهای پاشنه بلند ساتن سفیدش آنجا ایستاده بود و برای نفس کشیدن تقلا می کرد.
بُدو! این کلمات در ذهنش فریاد شد. بُدو!
از بیرون در صدای همهمه جمعیت را می شنید که لحظه به لحظه بلند تر می شد و سپس دوباره خاموش شد، انگار که کسی در کلیسا را باز کرده و سپس سریع آن را بسته باشد.
بدو!
دستش یکی از رداهای آبی تیره گروه کر را چنگ زد. تکانش داد تا از روی قلابی که به آن آویخته بود رها شود و آن را روی موهای پریشانش کشید. ردای سرد و کپک زده، روی بدنش لغزید و بدنش را پوشاند. تلوتلو خوران به سمت در کوچک انتهای اتاق رختکن رفت.
از میان شیشه خاک گرفته روی در مسیر رفت و آمد باریکی را دید که به دیواری خاکستری منتهی می شد. دستانش خوب کار نمی کردند و در اولین تلاشش قفل باز نشد، اما بالاخره موفق شد قفل را باز کند.
مسیر باریک به پشت کلیسا منتهی می شد. در حینی که داشت خود را به پشت دستگاه تهویه هوا می رساند پاشنه کفشش در ترک های پیاده رو گیر می کرد. تندرهای بهاری سطل آشغال کنار دیوار را منفجر کرده و روی سطح مسیر پخش و پلا کرده بودند، مسیر پر بود از جعبه های شیر مچاله شده، روزنامههای پاره شده و بیلچه بچه گانه شن بازی شکسته. وقتی به انتهای مسیر رسید ایستاد. ماموران امنیتی همه جا بودند، و او داشت سعی می کرد به حرکت بعدی اش بیاندیشد.
چند ماه قبل از یکساله شدن مقام ریاست جمهوری مادرش، علاقه اش به دانستن جزئیات کار مامورین امنیتی را از دست داد، اما سرویس امنیتی هنوز از نلی محافظت می کردند و وقتیکه او و مادرش دائم باهم بودند او به سختی متوجه غیبت مامورین امنیتی خودش می شد. تد هم مامورین خصوصی استخدام کرده بود تا به نیروهای امنیتی اندک شهر ملحق شوند. کنار تمام درها مامور ایستاده بود. پارکینگ ال مانند، لبریز از ماشین بود و مردم همه جا بودند.

پیام بگذارید