یک بار دیگر باد به زیر ردایش نفوذ کرد. تنها دستانش بخاطر گرمایی که از زیر کت نازک مرد بیرون می آمد گرم مانده بودند. در نهایت او بزرگراه را به سمت جاده ای فرعی ترک کرد. در نور جلوی موتورسیکلت مسیر ترسناکی که از میان بوته ها می گذشت قابل رویت بود و حتی با اینکه عقل لوسی فریاد می کشید از موتور پایین بپرد و بدود، او بیشتر خودش را جلو کشید. بالاخره به مکان کوچک مسطحی کنار رودخانه رسیدند. از تابلوهایی که پیشتر در مسیر دیده بود حدس می­زد این رود پدرنالز باشد. بهترین مکان برای اینکه ترتیب یک جسد را بدهی.

بدون صدای غرش موتور سکوت آن مکان سهمگین بود. از موتور پیاده شد و عقب عقب رفت. مرد چیزی شبیه به یک پتوی ورزشی را از خورجین بیرون آورد. درحینی که آن را روی زمین پهن می کرد، لوسی بوی خفیف روغن موتور را از آن استشمام کرد. او نوشیدنی و ساک خرید فروشگاه را بدست گرفت. « تو می خوای تمام شب اون کلاهو رو سرت نگه داری؟»

می خواست برای همیشه آن را روی سرش نگهدارد، اما درش آورد. سنجاق ها افتادند و موهایی که اسپری نشده بودند دور و اطراف گونه اش را گرفتند. سکوت بخاطر یورش رودخانه بر روی صخره ها شکست. مرد شیشه نوشیدنی را به سمت او بلند کرد، « چه بد که فقط شش بطری نوشدنی داریم» لوسی بزور لبخند زد. مرد در بطری را باز کرد، روی پتو ولو شد و گردن دراز بطری را به دهان برد. او واقعاً یکی از دوستان تد بود؟  پس باید بی خطر باشد—باوجود اینکه تهدید آمیز بود و رفتار خشنی داشت، با وجود نوشیدن زیاد و آن برچسبی که روی موتورش چسبانده بود!

گربه محض رضای خدا موش نمی گیره. هیچکس مجانی سوارت نمی کنه.

مرد گفت:« یکی می خوای. شاید از خشکی درت بیاره.» او نمی خواست که از خشکی در بیاید و باید به دستشوئی می رفت، اما بجایش لنگان جلو رفت و یک بطری برداشت تا از دسترس او دور کند. گوشه ای از پتو بدور از پاهای دراز مرد، هرم نفس هایش و تهدید وجودش جای گرفت. الان می بایست به عنوان خانم بیودین در لباس عروسی در هتل اوستین مشغول شادی باشد.

موتور سوار دو عدد ساندویچ سلفون پیچی شده از کیسه فروشگاه بیرون آورد. یکی را به سمت او پرتاب کرد و دیگری را برای خودش باز کرد. « باعث تأسفه که برای ترک کردن تد تا بعد از شام عروسی صبر نکردی. اون غذاها حتماً خیلی بهتر از این بودن.»

دسر خرچنگ خوابانده شده در سس، گوشت فیله طعم  دار شده با سنبل، میگوی تزئین شده، قارچ سفید ترافل، کیک عروسی هفت لایه،...

لوسی پرسید:« واقعاً. تو تد رو از کجا می ­شناسی؟»

مرد گاز بزرگی از کوشه ساندویچش زد و با دهان پر شروع به صحبت کرد. « ما چندین سال پیش وقتی من یه کارگر ساختمانی توی وینته بودم به هم برخوردیم. ما همدیگرو وقتی من توی اون ناحیه بودم دیدیم.»

« تد با خیلی از افراد برخورد داشته.»

مرد با پشت دستش دهانش را پاک کرد و یک قلپ صدا دار دیگر نوشیدنی نوشید. « همه اون افراد مثل خودش آدم های خوبی نیستند.»

لوسی نوشیدنی ای که نخورده بود را به کناری گذاشت. « پس تو اهل این اطراف نیستی؟»

« نه.» او سلفون ساندوچش را کامل کند و روی علف ها پرتاب کرد.

لوسی از آدم هایی که آشغال می ریزند متنفر بود اما قصد نداشت به این مورد اشاره کند. بلعیدن ساندوچ تمام توجه مرد را به خود معطوف کرده بود و قصد نداشت اطلاعات بیشتری بدهد.

لوسی نمی توانست رفتن به میان درختان برای راحت کردن خودش را بیش از این به تاخیر بیندازد. یک دستمال کاغذی از درون ساک خرید برداشت، خودش را عقب کشید و لنگان به سمت درختان رفت. وقتی کارش تمام شد به سمت پتو برگشت. مرد نوشیدنی بیشتری سرکشیده بود. نمی توانست ساندویچش را بخورد پس آن را کناری گذاشت.« چرا منو با خودت آوردی؟»

« دلم می خواست یه همراه واسه شب داشته باشم.»

پوست بدنش مورمور شد.لوسی به دنبال نشانه ای از تلاش ناشیانه مرد برای جُک گفتن گشت اما او کوچکترین لبخندی نزد. از طرف دیگر او دوست تد بود، با اینکه بعضی از آنها عجیب و غریب بودند، او هرگز ندیده بود یکی از آنها خلافکار باشند.

مرد نگاهش را روی او لغزاند. « این اتفاق می تونه بیفته.»

« نه، نمی تونه!»

مرد آروغ آرامی زد ولی باز هم نفرت انگیز بود.« اخیراً من آنقدر سرم شلوغ بود که وقتی برای زنها نداشتم. حالا وقتشه که دست بکار بشم.» لوسی به او خیره شد.« با بلند کردن عروس دوستت که درحال فرار از مراسم عروسیشه؟» او سینه­اش را صاف کرد. « تو هیچ وقت نمی فهمی. زنا دیونه اند و هرکاری ممکنه انجام بدن.» نوشیدنی اش را سرکشید، دوباره آروغ زد و بطری خالی را درون بوته ها پرتاب کرد. « بنابراین نظرت چیه؟ آماده ای برت گردونم پیش مامانی و باباییت؟»

« گفتم نه.» با اینکه دلهره اش رو به افزایش بود، واقعاً آماده برگشتن نبود. « تو اسمتو به من نگفتی.»

« پاندا.»

« نه، واقعاً !»

« خوشت نمیاد؟»

« باورش سخته که این اسم واقعی ات باشه.»

« برام مهم نیست که باور کنی یا نه. اسمم پانداست.»

« متوجهم » لوسی درحینی که او داشت پاکت چیپس را باز می کرد با خودش فکرکرد. « باید جالب باشه.»

« منظورت چیه؟»

« متور­سواری کردن از شهری به شهر دیگه با یه اسم ساختگی.» به اضافه یه کلاه کاسکت بزرگ آبی که صورتت را بپوشاند.»

« فکر کنم همینطوره.»

باید این صحبت را متوقف و شجاعتش را جمع  می کرد.

« اتفاقاً یه تلفن نداری که من بتونم ازت قرض بگیرم؟ من ... باید به یه نفر زنگ بزنم.»

مرد دستش را داخل جیب کتش کرد و تلفن را به سمت لوسی پرت کرد. او موفق به گرفتن آن نشد و مجبور شد در میان چین های ردایش به دنبال آن بگردد.

« خوش­شانسی اگر این دور و اطراف سیگنال بده.»

در موردش فکر نکرده بود، قدرت تفکر منطقی اش ساعاتی پیش او را ترک گفته بود. لنگان روی پاشنه های آزار دهنده اش اطراف محوطه جابجا شد تا نزدیک ساحل رودخانه نقطه ای را که آنتن ضعیفی داشت پیدا کرد. وقتی مگ تلفنش را جواب داد گفت:« منم.»

« لوسی؟ تو خوبی؟»

او خنده عصبی سر داد.« اهمیتی نداره. تو جنبه رام نشده شخصیت منو که همیشه در موردش صحبت می کردی می شناسی؟ فکر می کنم پیداش کردم.» هیچ حرفی نمی توانست بیش از این دور از حقیقت باشد. او کمترین حد تغیانگری را در شخصیتش داشت. شاید برای یک لحظه کوتاه این حالت در او دیده می شد اما نه برای مدتی طولانی.

سیگنال ضعیف بود اما نه آنقدر ضعیف که نتواند نگرانی دوستش را از پشت خط متوجه شود.« اوه، عزیزم...»

او باید به وینته باز می­گشت اما... « من.. من می­ترسم ،مگ. هنوز نمی­تونم با خونوادم روبرو بشم.»

« لوس، اونها دوست دارن. اونها درکت می کنند.»

او اشکهایش را عقب راند. « بهشون بگو متاسفم. بهشون بگو دوسشون دارم و می دونم که به طرز وحشتناکی همه چیزو به گند کشیدم، و برمی ­گردم تا همه چیزو درست کنم، اما...هیچی. نمی تونم امشب اینکارو بکنم.»

« خیله خوب. بهشون می گم. اما...»

قبل از اینکه مگ بتواند سوالات بیشتری بپرسد که او نمی توانست جوابشان را بدهد، تلفن را قطع کرد.

احساس خستگی بر او غالب شد. برای هفته­ها بد خوابیده بود و امروز با حوادث وحشتناکی که رخ داد تمام انرژی که ذخیره کرده بود ته کشید. پاندا در میان درختان پدیدار شد و درحینی که جلو می آمد، لوسی تصمیم گرفت بگذارد او در آرامش نوشیدنیش را بنوشد. او به پتو که روی زمین سخت پهن شده بود خیره شد و به تخت باریک و راحت در پرواز درجه یک ریاست جمهوری اندیشید با پنجره­هایی که با پرده­ پوشانده شده اند. محتاطانه روی دورترین لبه پتو دراز کشید و به ستاره ها خیره شد.

آرزو کرد نام مستعاری داشته باشد تا پشت آن پنهان شود. یک اسم خشن، اسمی نیرومند و ترسناک. همان چیزهایی که او نبود. درحینی که داشت خوابش می برد به اسم مستعار فکر کرد. مار... دندان نیش... زهر.... افعی.