لوسی از دست پاندا خلاص شد، اما انگیزه جشن گرفتن اش را هم از دست داد. چرا او باید پیدایش می شد و همه چیز را به گند می کشید؟

با این حال،  نمی بایست رابطه شان را دست آویز خلاص شدن از دست پاندا کند. این تقصیر تمپل بود. اطمینان مغرورانه او به اینکه لوسی عاشق پاندا شده است لوسی را هراسان کرده بود.

نباید عاشق می شد. تمپل در اشتباه بود. لوسی از آن دسته زنها نبود که عاشق یک مرد باشد و بعد از دو ماه نیم عاشق مرد دیگری شود. و مخصوصاً از آن دسته زنانی نبود که عاشق مردی شود که به شدت از دادن هرگونه اطلاعاتی در مورد خودش سر باز می زد. با این حال، قسمتی از او آرزو می کرد، ای کاش اعلام نکرده بود که رابطه آنها تمام شده است، هرچند تابستان رو به پایان بود و پاندا به زودی آنجا راترک می کرد.

لوسی قبل از ترک کافه آنقدری صبر کرد تا اینطور بنظر نرسد که به دنبال پاندا را افتاده است. پارکینگ پر از ماشین بود.

وقتی بالاخره ماشین را پیدا کرد، نیمی از او انتظار داشت که ببیند پاندا ماشین را برداشته رفته و در بندرگاه ولش کرده است، اما پاندا این کار را نکرده بود. او هنوز داشت از لوسی مواظبت می کرد. چشمانش به سوزش افتاد، هرچند می دانست که برای هردویشان بهتر است از همین حالا رابطه شان تمام شود.

لوسی دلش نمی خواست به خانه برگردد، نمی خواست با هیچ کسی صحبت کند. به ماشین خیره شد اما نمی توانست خودش را راضی کند سوارش شود. اگر کفش مناسبی به پا کرده بود، می توانست قدم بزند و افکارش را نظم ببخشد، اما کفش پاشنه بلندش برای پیاده روی شبانه مناسب نبود. با اینحال هنوز هوا مطبوع و ماه کامل بود. راهش را از کنار ماشین ادامه داد و یک سمت کافه را دور زد، راهش با نوری تک چراغه روشن شده بود.

ساختمان کافه بالای یک خلیج کوچک واقع شده بود. اگر او مالک این مکان بود، یک پاسیو رو باز پشت ساختمان درست می کرد. درعوض، لوسی یک جفت سطل زباله، یک انبارک کوچک و یک میز شکسته پیک نیک پیدا کرد. با توجه به ته سیگارهای روی زمین، معلوم بود اینجا جاییست که کارکنان زمان استراحت و سیگار کشیدنشان را اینجا صرف می کنند.

لوسی با دقت راهش را از میان زمین ناهموار به سمت نیمکت پیک نیک ادامه داد و روی آن نشست. چوب مرطوب و خنک بود، و هوا بوی دریاچه و روغن پخت و پز میداد.

صدای خفیف موتورسیکلت ها را شنید، و برای لحظاتی، دلش می خواست باور کند که یکی از آن صداها به موتور پاندا تعلق دارد، همان شوالیه اش که آمده تا او را از مرداب افکار پریشانی که برای خودش ساخته نجات دهد.

به نور خانه های کنار آب خیره شد. بعد از بهم خوردن قرار داد پاندا با تمپل، غافلگیر نمی شد اگر پاندا فردا اول وقت از آنجا می رفت. اما خودش چی؟ چه مدت قصد داشت آنجا بماند؟

خودش را ایستاده کنار پرتگاه پشت خانه تصور کرد که برگهای پاییز در اطرافش بر زمین می ریزند، و بعد از آن دانه های برف.

می دید که بهار فرا می رسید، و یک تابستان دیگر. سالها می گذشتند.

موهایش به خاکستری می گرایید، صورتش چروکیده میشد، و این پیر زن عجیب که یک تابستان آمده بود هرگز آنجا را ترک نکرد. احتمالاً آنها بدن مومیایی شده اش را مدفون در زیر کوهی از نان های خانگی خشکیده خواهند یافت.

لرزید. صدایی بلند او را به خود آورد. " صبر کن. من باید برم دستشوئی. "

" تو همیشه باید بری دستشوئی. "

" لعنتی. "

صدای قدمهایی روی شنها بگوش رسید. مردی با ته ریش و دستمال گلداری که دور سرش بسته بود در پشت ساختمان پدیدار شد. در همین حین شخص همراهش کنار سطل زباله متوقف شد. یکی از آنها لوسی را دید. " هی. " هردوی آنها چکمه با شلوار جینهای کهنه پوشیده بودند و موهایی ژولیده داشتند.

این دو نفر وکیل یا مشاور بچه های دبیرستانی که آخر هفته به موتور سواری می روند نبودند. آنها متور سوارران واقعی بودند و از نحوه راه رفتن بی ثباتشان معلوم بود که هردو در حال خودشان نیستند.

لوسی جورایک ترسیده بود، اما افعی می دانست چطور از پس این موقعیت بر بیاید. " هی، خودتی. "

مرد ریشوی موتور سوار با صدایی بلند تر از حد نیاز گفت: " مشکلی با اینکه من اینجا دستشوئی کنم نداری؟ اگه دوست داری می تونی تماشا کنی. مردی که کنار سطل زباله ایستاده بود پوزخند زد. " دمت گرم، مرد، تو یه جوجه این پشت پیدا کردی. "

افعی به راحتی نمی ترسید، اما احمق هم نبود.

کافه آنقدر پر سرو صدا بود که کسی صدایش را نشنود، و باید این گفتگو را کوتاه می کرد. " یه کاری بهتر می تونیم بکنیم. " لوسی از روی نیمکت بلند شد.

مرد کنار سطل زباله مغرورانه به سمت لوسی گام برداشت. " اون اجازه می ده براش صبر کنی. "

همینکه لوسی بوی نوشیدنی را از آنها استشمام کرد، اضطرابش بیشتر شد، اما افعی اجازه نداد ترسش نمایان شود. " لوسی یه حرف بی ادبی گفت...."

دو مرد از خنده منفجر شدند. لوسی حتی با این وجود که زانوانش شروع به لرزیدن کردند، از اینکه چقدر خشن است لذت برد. بعد از این همه مدت این تابستان به هدر نرفته بود.

هرچند حرف کنایه آمیزش درهای همراهی با آن دونفر را خلاف میل او باز کرد و آن دو نزدیک تر آمدند. مرد ریشو گفت: " ازت خوشم میاد. "

مرد کنار سطل پیشانی ای کوتاه و ابروهای پیوسته داشت. " بیا توی کافه و با ما یه نوشیدنی بخور. " لوسی آب دهانش را قورت داد . " حتماً. بزن بریم. "

اما آنها از جایشان تکان نخوردند، و بوی دهان و بدنشان لوسی را به مرز تهوع رسانده بود.

" تو با یه نفر خیلی پیر تر از خودت می ری بیرون؟ " مرد ریشو شکمش را درست مثل پاندا خواراند، به جز اینکه او این حرکتش واقعی بود.

لوسی در جواب گفت: " من از اونچه بنظر می رسه بیشتر سن دارم. " لوسی فکر می کرد جواب هوشمندانه ای داده، اما نگاهی که دو مرد با هم رد و بدل کردند دلگرم کننده نبود، و چشمان مرد ریشو روی او خزید. " تو فقط شخص مناسب رو پیدا نکرده بودی. اینطور نیست، وید؟ "

لوسی سعی کرد ادای پوزخند زدن را در بیاورد. " آره، قبلاً همچین پیشنهادی نشنیده بودم. "

حصاری یک سمت کافه را مسدود کرده بود، بنابراین لوسی مجبور بود برای رسیدن به محوطه پارکینگ آن دو نفر را پشت سر بگذارد. او همیشه در جزیره احساس امنیت می کرد، اما حالا این احساس را نداشت و شخصیت افعی هم انگار در رفته بود. " بیاید بریم یه چیزی بنوشیم. "

وید، همان مرد کنار سطل زباله خودش را خواراند. " عجله نکن. "

" اسکاتی، تو برو به دستشوئیت برس. "

" نمی تونم. اشتباه کردم. "

بوی آنها باعث حالت تهوع لوسی شد. قلبش شروع کرد به تند زدن. لوسی به سرعت گفت: " من نیاز به یه نوشیدنی دارم. می تونین با من بیاین یا همینجا بمونین. "

اما به محض اینکه لوسی خواست از آنها رد شود، آنی که اسمش وید بود بازویش را گرفت. " من ترجیح می دم همین بیرون بمونیم. " او محکم تر فشرد. " تو واقعاً یه پانکی؟ "

" تنهام بذارین. " صدای لوسی ناگهان بالا رفت، همه آن محکم بودن ها از بین رفته بود.

یک مرد گفتگوی آنها را قطع کرد. انگار که یک شوالیه از گوشه ساختمان ظاهر شده باشد و گفت: " اونجا همه چیز روبراهه؟ "

لوسی فریاد زد. " نه! "

وید در پاسخ فریاد زد. " دوست ما توی حال خودش نیست. بهش توجه نکنید. " او با دستش سر لوسی را به سمت جلو کشید و صورتش را به تیشرت متعفن خود فشرد بنابراین لوسی دیگر نتوانست فریاد بکشد.

شوالیه اش انگار که از اول شوالیه نبود، بلکه یکی از آن اشخاصی بود که نمی خواست خودش را درگیر کند.

" خیله خوب، باشه. " لوسی صدای قدمها او را شنید که محو میشد.

هیچ پاندایی و یا سرویس امنیتی ای نبود که از او محافظت کند. با خودش فکر کرد مواظب باش چی آرزو می کنی. فشاری که به پشت سرش وارد می شد کم نشد. نمی توانست فریاد بزند.

به سختی می توانست نفس بکشد. خودش بود و خودش.

شروع کرد به دست و پا زدن. دو مرتبه به شدت مرد را هل داد ولی هیچ تغییر ایجاد نشد. سعی کرد نفس بکشد ولی نفس هایش کوتاه می آمدند. هرچه بیشتر تقلا میکرد، مرد حلقه دستانش را تنگ تر می کرد. سخت تر جنگید. با کفشش لگد پراند.

" عوضی! پاهاش رو بگیر. "

بطور ناگهانی سرش آزاد شد، اما تا خواست فریاد بزند، دستی از پشت روی دهانش قرار گرفت و دور گردنش پیچید. یکی از آنها پاهایش را گرفت. وقتی پایش از زمین بلند شد کفش هایش روز زمین افتادند. لوسی در سرش فریاد کشید، فریادی خاموش که هیچ فایده ای برایش نداشت.

" میخوای کجا ببریمش؟ "

" پشت اون درخت. "

" من اول میرم. "

" گندش بزنن. من اول دیدمش. "

آنها میخواستند به زور با او باشند. یکی از آنها پاهایش را گرفته بود و دیگری گردنش را در چنگ داشت که داشت باعث خفگی اش می شد، او را کشان کشان بردند. لوسی به بازوی او چنگ زد و ناخنهایش را در آن فرو کرد، اما فشار روی نای اش کمتر نشد. آنها بیشتر و بیشتر او را در میان درختان بردند.

فشار روی قوزک پایش کمتر شد. پاهایش روی زمین افتاد، و چیزی تیز پاشنه پایش را برید. دستی را روی پایش احساس کرد. صدای فحش و ناله شنید. اندکی هوا وارد ریه هایش شد، آنقدر که فریادی ضعیف بکشد. لگد زد.

" لعنتی، نگهش دار. ساکتش کن. "

" خفه شو. "

فشار روی گردنش زیاد می شود، انگشتانش چنگ می زنند و هوشیاری اش درحال کم شدن است....