کتاب فرار بزرگ - فصل بیست و ششم - قسمت دوم

وقتی سعی کرد دوباره تماس بگیرد، به صندوق صوتی او متصل شد. از قبل می دانست لوسی کجا رفته است، و زیاد طول نکشید که روی عرشه یک قایق جزیره را ترک کرد. شش ساعت بعد او در بستون بود.
تقریباً عصر بود و هوا تاریک که پاندا ماشین کرایه ای اش را روبروی آپارتمانی که قرار بود لوسی آنجا باشد نگه داشت. وقتی زنگ لابی را به صدا در آورد هیچ کسی جواب نداد.
چند بار دیگر دکمه را فشار داد و سر انجام به هدفش رسید، مردی مسن که هیچ کار بهتری به جز جاسوسی همسایگانش نداشت پیدایش شد.
" اون امروز صبح با چمدون اینجا رو ترک کرد. تو می دونی اون کی بود، درسته؟ دختر رئیس جمهور جورایک؟ اون به همه خیلی مهربون بود. " پاندا دوباره به لوسی زنگ زد، و وقتی لوسی گوشی را برداشت. هیچ شانسی برای صحبت به او نداد. پاندا گفت: " من توی بستون هستم. امنیت آپارتمانت افتضاحه. "
" مثل خودت. "
" کجا گذاشتی رفتی؟ "
" فرار کردم پیش مامان و بابام. فکر می کنی کجا رفتم؟ و من الان آماده صحبت کردن با تو نیستم. "
" لجباز. " این بار پاندا گوشی را روی او قطع کرد.
****
پاندا در مورد شجاعت فیزیکی هیچ مشکلی نداشت، اما این موضوع به طور کل چیز دیگری بود. می دانست که مجبور است اول تکلیفش با بری را روشن کند قبل ازاینکه بتواند قدمی بعدی برای برگرداندن لوسی را بردارد، اما برنامه ریزی کرد تا به مدت یک هفته به خودش فرصت صحبت با جری اورس را بدهد و مطمئن شود که جری مثل خود متقاعد شده که قسمت تاریک وجودش دوباره باز نخواهد گشت.
سپس قصد داشت یک سند دست نویس برای خود تنظیم کند و آن را بخاطر بسپارد تا دیگر نتواند دورش بزند. جایی که الان بود، ساعات دیروقت شب در شهر واشنگتن، بدون آمادگی و تمام آینده اش در معرض خطر قرار داشت.
ساعتها بعد از تاریک شدن هوا به دالاس رسیده بود. با اینکه تنظیم خوابش بهم خورده بود، نمی توانست با وضعیت الانش خودش را در خانه جورایک ها نشان دهد، بنابراین اتاقی در هتل گرفت و بیدار روی تخت دراز کشید تا باقی شب سپری شود.
وقتی آفتاب طلوع کرد، دوش گرفت و صورتش را اصلاح کرد. با معده ای که فقط با یک لیوان قهوه پرش کرده بود به سمت میدل برگ راه افتاد، منطقه اشرافی نشین در قلب منطقه ییلاقی ویرجینیا.
در حینی که میان جاده های پیچ در پیچ رانندگی می کرد، از کنار کارخانه نوشابه سازی و مزرعه نگهداری اسب گذشت، به طور فزاینده ای احساس بیچارگی می کرد.
اگر دیر رسیده بود چه؟ اگر لوسی سر عقل آمده و متوجه شده باشد که می تواند شخصی بهتر از او را بیابد چه؟ وقتی به املاک جورایک ها رسید، حسابی عرق کرده بود.
خانه از جاده قابل دیدن نبود. تنها حصارهای بلند آهنی و دروازه ای با کنترل الکترونیکی نشان دهنده رسیدن او به مقصدش بود. ماشین را کنار حصار پارک کرد و جلوی دوربین نظارتی قرار گرفت. در حینی که دستش را به سمت تلفنش می برد از یک چیز کاملا مطمئن بود. اگر الان به در بسته می خورد، همه چیز تمام بود. مهم نبود مجبور است چکار کند، نمی توانست اجازه دهد لوسی او را اینطور متلاشی و درهم شکسته ببیند.
لوسی بعد از پنجمین زنگ جواب داد. غرغر کرد: " ساعت شش ونیم صبحه. من هنوز توی رختخوابم. "
" مشکلی نیست. "
" بهت گفتم که آمادگی صحبت کردن باهات رو ندارم. "
" حالا این یه مشکله. یک دقیقه وقت داری این دروازه رو باز کنی قبل از اینکه من خرابش کنم. "
" وقتی افتادی زندان گوانتانامو برام کارت پستال بفرست! "
دوباره تلفن را روی او قطع کرد.
خوشبختانه، پاندا مجبور نشد تهدیدش را عملی کند چون سی ثانیه بعد دروازه باز شد. بعد از گفتگوی مختصری با مامور امنیتی، پاندا درحال رانندگی در میان مسیر پرپیچ و خم و باریک، محصور شده با درختانی بود که به خانه آجری بزرگ با سبک جورجیایی منتهی می شد. جلوی خانه پارک کرد و پیاده شد. هوای خنک با خودش بوی برگ های زرد درختان را آورد، و آسمان صاف صبحگاهی نوید روزی آفتابی را می داد، پاندا تلاش کرد تا خودش را متقاعد کند و این را به فال نیک بگیرد. این کار با احساس پیچشی که درون معده اش داشت اصلا آسان نبود.
در جلوئی ساختمان باز شد و لوسی آنجا بود. معده پاندا به گلویش آمد. تمام احساساتی که تا بحال مبهم بودند حالا مثل شیشه برایش شفاف شدند، اما معلوم بود که برای لوسی اینطور نیست...
به جای اینکه او را به داخل دعوت کند، خودش بیرون آمد، یک بادگیر مشکی روی پیژامه ای به رنگ قرمز روشن با طرح های چاپی قورباغه های بزرگ پوشیده بود.
آخرین کسانی که پاندا دقیقاً الان دلش میخواست با آنها مواجه شود والدین لوسی بودند، بنابراین دیدن لوسی در بیرون از خانه مثل یک هدیه بود برایش. لوسی پاهای بدون جورابش را درون یک جفت کتانی فرو کرده بود و موهای قهوه ای روشنش به زیبایی درهم ریخته بودند. صورتش هیچ آرایشی نداشت و چین و چروک پارچه بالشت روی گونه اش خط انداخته بود. لوسی زیبا و عالی بنظر می رسید. خیلی بیشتر از عالی.
لوسی بین یک جفت ستون درست بالای سه پله پهن ایستاد. پاندا از میان پیاده رو آجری به سمت او رفت.
لوسی با اشاره به لباسهای رسمی او گفت: " کی مرده؟ "
لوسی باید می دانست که او با لباس جین و تیشرت در خانه رئیس جمهور آمریکا پیدایش نخواهد شد. " وقت نداشتم عوضشون کنم. "
لوسی از پله ها پایین آمد و روی برگهای پراکنده زرد و قرمز پا گذاشت. با وجود جثه کوچک و پیژامه قورباغه ای، هیچ چیزش شبیه نوجوانها بنظر نمی رسید. لوسی یک زن کامل، فریبنده، پیچیده و عصبانی بود و همه اینها پاندا را به حد مرگ ترسانده بود.
لوسی مثل یک مشت زن حرفه ای چانه اش را برای پاندا جلو داده بود. " یه تفاوت بزرگ بین انجام دادن عقیم سازی و برنامه ریزی برای انجام دادنش وجود داره.
" منظورت چیه؟ من هرگز نگفتم این کارو انجام دادم. "
لوسی نفسش را فوت کرد. " من در این مورد هیچ بحثی با تو ندارم. "
لوسی به زمینی که برگهای پاییزی علفهای رو آن را پوشانده بودند لگد کوبید. گفت: " حقیقت اینه که حالا تو داری پدر میشی. در مورد این چی فکر می کنی؟"
" من... من وقت نداشتم تا بهش فکر کنم. "
" خوب، من داشتم، و بهت میگم که چه اتفاقی قراره بیفته. فکر نمی کنم بتونم بچه رو بهت پس بدم، و برای داشتنش هم آماده نیستم. "

پیام بگذارید