لوسی به مهمانی ­ای رفته بود که می ­دانست در آن نوشیدنی مصرف می­ شود.

او تقریباً هفده ساله بود، هیچ یک از بچه­ها قرار نبود به پلیس خبر بدهند و مت و نلی هم متوجه نمی­ شدند. پس چه خطری می ­توانست داشته باشد؟

بعد کورتنی بارنز روی صندلی بیهوش شد و آنها نتوانستند او را بهوش بیاورند. یک نفر به 911 زنگ زد. پلیسها پیدایشان شد و از آنها کارت شناسایی خواستند. وقتی فهمیدند لوسی چه کسی است، یکی از آنها با ماشین او را به سمت خانه برد و باقی بچه ­ها به ایستگاه پلیس برده شدند.

او هرگز چیزهایی که آن پلیس به او گفت را فراموش نکرد.

"  همه می­ دونن که سناتور جورایک و آقای جورایک چه کارهایی برات کردن. اونوقت تو اینطوری جواب خوبی های اونها رو می ­دی."

مت و نلی نپذیرفتند که پلیسها امتیاز ویژه­ ای برای او قائل شوند و او را به ایستگاه پلیس پیش باقی بچه­ های دیگر بازگرداندند.

روزنامه­ ها تمام اخبار مربوط به این اتفاق را با تیتر بچه ­های وحشی واشنگتن، پوشش دادند اما والدینش هرگز این موضوع را به رویش نیاوردند. درعوض آنها در مورد مضرات الکل و خطرات رانندگی درحالت مستی و در مورد اینکه چقدر دوستش دارند و می ­خواهند که هوشمندانه ترین انتخاب را داشته باشد با او صحبت کردند. عشق آنها شرمنده اش کرد و طوری تغییرش داد که عصبانیتشان هرگز چنین تاثیری رویش نمی ­توانست داشته باشد. به خودش قول داد که هرگز اجازه ندهد آنها دوباره سرافکنده شوند  البته تا دیروز این کار را نکرده بود.

حالا در یک فروشگاه حراجی مملو از بوی پلاستیک و ذرت بوداده در شهری کوچک ایستاده بود. پلاستیک زیر تیشرتش را طوری تنظیم کرده بود که خش خش نکند، با این حال با وجود پاندا که مثل رستوران توجه افراد را به خود جلب می ­کرد، در تمام مدت راندنشان در جاده هیچ کسی به او نگاه دومی نینداخته بود. حتی یک مادر جوان کودک خوردسالش را به راهروی کناری راند تا با پاندا مواجه نشود.

لوسی از زیر لبه کلاه بیس بالش به او خیره شد. " جلوی صندوق می ­بینمت. "

پاندا یک نیم تنه ورزشی صورتی برداشت. "  بنظر می­یاد این سایز تو باشه. "

لوسی لبخندی زورکی به او زد. "  واقعاً! من به کمک احتیاج ندارم. می ­تونی به خرید خودت برسی. خریدهام به خودم مربوطه. "

او نیم تنه را پرت کرد."  لعنتی حق با توئه. من فیش ­های خریدو نگه می ­دارم. "

اما هنوز از جایش تکان نخورده بود. لوسی یک شلوارک سفید زشت مامان بزرگونه به سبد خریدش اضافه کرد چون قصد نداشت اجازه دهد پاندا انتخاب دیگری به جز این را از او شاهد باشد.

پاندا شلوارک مادربزرگونه را بیرون کشید و به جایش یک رنگ نئونی برداشت. "  من اینو بیشتر دوست دارم. "  لوسی فکر کرد، البته که تو بیشتر دوست داری. اما وقتی هرگز قرار نیست اونها رو ببینی پس حق انتخاب نداری.

پاندا دستش را زیر تیشرتش برد و شکمش را خاراند. "  زودباش دیگه. من گرسنمه. "

لوسی به او احتیاج داشت بنابراین گذاشت شلوارک نئون رنگ بدرد نخور درون سبد خریدش باقی بماند و پاندا او را به سمت تنها راهروئی که مخصوص فروش لباس  های مردانه بود هدایت کند.

"  دوست دارم وقتی خرید می ­کنم نظر یه خانم رو هم بدونم. " او یک تیشرت ارتشی برداشت و مشغول بررسی تصویر مصور زنی با بالاتنه بزرگ با موشکی درحال انفجار کنار پاهایش که روی آن نقش بسته بود، شد.

لوسی گفت: " جوابم در مورد انتخابت قطعاً نه هستش. "

او تیشرت را روی شانه­ اش انداخت و مشغول بررسی قسمت شلوار جین شد."  من ازش خوشم میاد. "

"  فکر کردم نظر منو می­ خوای. "

او مستقیم به لوسی خیره شد. " چرا همچین فکری کردی؟ " لوسی تسلیم شد.

چند دقیقه بعد وقتی که او خریدهای ناچیزش را به متصدی داد، از جای خالی گوشواره­ های مروارید و هدبندش، لباس تابستانه نازکش و صندلهای کوچک تمیزش در دلش سوزشی احساس کرد. آنها اشیایی بودند که به او اعتماد بنفس می ­دادند. او خودش را با ژاکت کشمیر، کفش های باله­ و تلفن همراه متصل به گوشش می ­شناخت. که نه فقط دختر خوانده رئس جمهور پیشین ایالات متحده است بلکه یکی از مسئولین مهم صندوق حمایت کننده کودکان می ­باشد. معده­ اش دوباره شروع کرد به تیرکشیدن.

پاندا درحینی که هزینه خریدهایشان را پرداخت می ­کرد، نگاهی عبوسانه به او انداخت. وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، تمام خریدها را درون نایلون ضخیم خاکستری­ ای که خریده بود ریخت، شلوارک نئونی را به همراه شلوار ذغالی رنگ خودش پیچید و درون نایلون کپه کرد، و نایلون را با بند به موتور محکم کرد.

لوسی دریافته بود که پاندا بزرگراه­ های بین ایالتی را دوست ندارد، آنها به سمت شرق راندند تا از جاده فرعی پر گرد و خاکی که از میان شهری متروکه و مزارع  لم یزرع عبور می ­کرد بگذرند. نمی ­دانست کجا می ­روند و برایش مهم هم نبود. وقتی خورشید درحال غروب بود، در یک متل دوازده کابینه نزدیک محل پارک رانندگان ماشین های سنگین ایستادند. وقتی پاندا از دفتر کوچک متل بیرون آمد اولین چیزی که لوسی متوجه آن شد تنها کلیدی بود که به دستش آویزان بود. لوسی گفت: " من اتاق خودمو می­ خوام. "

"  اونوقت خودت پولشو می ­دی. " بدون اینکه منتظر لوسی باشد پایش را از روی موتور رد کرد و به سمت آخرین کابین متل راند.

لوسی با پاهای لرزان به راه افتاد. بعد از مدتها نشستن روی صندلی بزرگ و چرمی لرزان موتور حالا احساس زنده بودن می ­کرد. درست در همین لحظات بخاطر آورد شانه ­های پهنی که مجبور بود در تمام طول روز به آنها خیره شود متعلق به مردی بود که با خرخر کردن ارتباط برقرار می­ کرد، با دهان باز غذا می ­خورد و فقط بخاطر پول با او مانده بود. مردی که قرار بود اتاق مندرس متل را با او شریک شود. تنها کاری که باید انجام می ­داد زدن یک تلفن بود. یک تلفن می ­زد و همه این دیوانگی ­ها درست می ­شد. به پیاده روی اش ادامه داد.

وقتی به کابین اجاره­ ایشان رسید پاندا مشغول باز کردن ریسمان خرجین موتور بود. کیسه حاوی خریدهای جدیدشان را آزاد کرد، سپس یکی از خورجین های روی موتور را باز کرد. درحینی که خورجین را کناری می ­گذاشت، لوسی متوجه برچسب دیگری که زیر خورجین روی موتور چسبانده شده بود شد.

پیغام روی موتور حسابی غیر اخلاقی بود، لحظاتی طول کشید تا لوسی منظور نوشته را درک کند.

" هرگز به کسی که پنج روز در ماه خونریزی دارد و با اینحال هنوز زنده است اعتماد نکن."

پاندا خورجین را محکم سرجای خودش بازگرداند و با چشم های نیمه بسته­ اش به سمت او خم شد. "  هنوز آمادگی زنگ زدن به مادر و پدرت رو نداری؟ "