بلاگ RSS Feed
0
4216
مادام، تشکر صمیمانه من رو برای پسشنهاد صحبت با مستاجرین درباره مسائل آبیاری بپذیرید. به هرحال، از اونجایی که شما از قبل متحمل مسئولیت های زیادی شدید، برادرم وستون رو فرستادم ت..
0
4161
در میان بهت و حیرت کتلین، وست از آنجا نرفت. به خانه بازگشت و به اتاقش رفت. کتلین با خودش فکر کرد، حداقل وقتی حواسش سرجاش نیست تلاش بیشتری برای اسب سواری نکرد، که نشان می داد وست از شوهر مرحومش باهوش ت..
0
4126
یک ماه بعد، کتلین درحالیکه خشمگینانه وست را تا طبقه پایین دنبال می کرد گفت: " پسرعمو وست، دست از دویدن بردارید. می خوام یه کلمه با شما حرف بزنم. "وست گامهایش را آهسته نکرد: " نه تا وقتی که شما مثل آ..
0
4420
نمی توانست دوون باشد. او می بایست در لندن باشد! این تنها فریب ذهنش بود، ... یک توهم. به جز اینکه هوا گرم و مرطوب بود به همراه بوی عطری که بی برو برگرد به او تعلق داشت... و بخاری با رایحه صابون و پوست ..
0
4325
به محض اینکه دوون اتاق را ترک کرد لبخندش ناپدید شد. بدون هیچ مقصدی در ذهنش، در راهرو سرگردان بود تا اینکه به فضایی کنار یک پنجره تورفته و طاقچه دار رسید. آن فضا به پلکانی تنگ و مدور منتهی می شد که به ..
0
4246
کتلین در نیمه راه طبقه پایین بود که وست توانست به او برسد.به تازگی با کتلین آشنا شده بود، و دوون را بهتر از هرکس دیگری می شناخت، وست به جرات می توانست بگوید که آنها هردو باعث ناراحتی یکدیگر شده اند...
0
4370
ماه دسامبر در همپشایر درحال سپری شدن بود، با خودش باد سرد شمالی، سفیدی درختها و شبنم های یخ زده روی بوته ها را به همراه آورد. در خانه، شور و شوق نزدیک شدن به تعطیلات حکم فرما بود، کتلین به زودی از هرگ..
0
4288
در حینی که درون قطار که تلق تلوق کنان و لرزان از لندن به سمت همپشایر در حرکت بودند، رایز وینتربورن گفت: " تو قصد داری برای عضویت توی باشگاه سفید کاندید بشی، " هرچند کوپه اختصاصی آنها در قسمت درجه یک ب..
0
4194
سرمایی شدید هشیارش کرد، نفسی عمیق کشید. صورت خیسش را مالید و سعی کرد خودش را بالا بکشد. آب بدبوی رودخانه به طور یکنواخت به داخل کوپه قطار یا چیزی که از آن باقیمانده بود جریان داشت. آب داشت از میان شیش..
0
4201
پاندورا درحالیکه که با سگ ها روی کف اتاق پذیرایی بازی می کرد با صدایی دورگه گفت: " حتماً قطار تاخیر داشته، از منتظر موندن متنفرم. "کاساندرا سرش را از روی کار سوزن دوزی اش بلند کرد و گفت: " می تونی ب..
0
4169
در حین فرآیند قرار دادن دوون روی برانکارد، گوشه پیراهنش بالا رفت. کتلین و خانم چرچ با دیدن کبودی ترسناکی به رنگ بنفش تیره و به بزرگی یک بشقاب غذا خوری در سمت چپ و روی قفسه سینه او، هردو با هم نفس ه..
0
4241
همش بخاطر مسکن بود.این فکری بود که شب گذشته کتلین تا قبل از اینکه بخواب رود با خودش تکرار کرد و بعد از بیدار شدن هم اولین چیزی بود که بیاد آورد. در نور خاکستری ضعیف سپیده دم، از تختخواب بیرون آمد به..
